بیدار بودم باز!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠  

ساعت 10 شب بود...خواب طاقت بیداری ام را برده بود! همیشه آن ثانیه که 11 دی می رودَم که 12 ی من بیاید و کنارم بنشیند و بماند, را عجیب دوست دارم. هر دو عقربه ی ساعت روی 12 که می ایستند, من برای ثانیه ای نفسم بند می آید...این ثانیه ی عمیق نه از جنس آن لحظه که سال نو تحویل می شود اما درست پر از همان حس موهوم ابتدای بودن من است...اما دیشب من خوابم می آمد...قرار شد بخوابم و تو 12 نیمه شب بیدارم کنی تا خواب نمانم...باشم!

ساعت حدود 3 نیمه شب...بیدار می شوم...دستانم گوشی موبایلی را می خواند که خاموش مانده! روشنش می کنم...چند مسج می رسد که یکی از آن ها را تویی فرستاده ای که بیست و چند سال است همه ی همـــــــــه ی زندگی منی...از تو اما خبری نیست!! یعنی یادت رفته آن قرار همیشگی ِدر اولین ثانیه ی بودنِ هم را بودن؟!...خاطره ی دلم می لرزد کمی...دقایقی می گذرد سنگین...چند مسج دیگر می رسد که یکی اش تویی...ساعتش درست به همان ثانیه می رسد که باید!...و من لبخند را در آن ازدحام خواب آلودگی هایم دارم.

و تو...تویی که من- منی که پرم از اطناب این ادعا که حس تعلیق کلمات را تا همیشه ی همیشه حریفم-برای طعم عمیق بودنت کــــــــــــــــــــــــــــــم آورده ام تمامی کلمات ناب را, در مسیر دقیقه های کش دار دیشبی که خواب بود این منَت, بودی و من چه خیالم تخــــــــــت که این بار هم از دستم نرفت لمس اولین ثانیه ی هستَنَم...بودم و ماندمش که تو, خود خود آزاده ی منی!

توی پرانتز: تو های بالا, زمین تا آسمان با هم فرق دارند!

یک روز بعد توی پرانتز شد: امروزها دوباره به دنیا می آیم!...قرن هاست که منم دوبار در سال تقویمش رنگ تولد دارد...شاید از پس این همواره های هنوز, این دو روز را یکی کردم روزی , که من با من فرق ندارد هیچ!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا...یک 12 دی در انستیتو پاستور


کلمات کلیدی: 12دی