فکر کن !
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  

صدایت می آید...فکر کن همیشه ماله من باشی...دنیا مگه از این زیباترم می شه؟!...صدایم درست در خانه ی بعدی ییلاق صدایت می نشیند که تو خیلی چیزا رو نمی فهمی...من خیلی حرفارو سرم می شه!

مترو جلوی پایم توقف می کند و یک کاروان آدم تکراری سرازیر می شوند روی کاغذم! من از میان این همه ازدحام, خودکارم را سفت چسبیده ام که نداشتمش اگر, دنیایم عاقل بود و چه مرگ!!

شبیه کلاف سردرگمی شده ام که خوب می دانم سرپیچیدگی این همه اش کجاست..نمی کِشَمَش چرا؟!...کاری ندارد که دستم را جلو ببرم...سر سالم کلاف  را بگیرم و آرام آرام آرام...طوری که کلاف بیشتر در هم نرود, می کِشَم و می کِشَم و می کُشَم!!...دارم فکر می کنم چقـــــــــــدر فاصله می تواند باشد بین آن فتحه و آن واوی که صدای او می دهد!

اینجا که نشسته ام منتظر کسی هستم که می آید...آمد...می روم!

توی پرانتز: بخشی که صدایش متفاوت است, یکی از آهنگ های آلبوم جدید رضا یزدانیست که روانی ام می کند!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: 5 دی 90