من...تارا...متهم به قتل
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳  

یه سلام از جنس خرداد مخصوصا به با معرفت هايی که هميشه به کلبه ی

عشق سر می زنند.

بچه ها جاتون خالی جلسه ی قبل آزمايشگاه

جانوری مربوط به قتل عام قورباغه های بدبخت بود.

هيچ وقت فکر نميکردم روزی مرتکب قتل بشم.

هميشه از قورباغه ها بدم می اومد اما آنروز خيلی

به نظرم معصوم جلوه کرد.اول نخاعی اش کرديم

يعنی با يک سوزن بلند نخاعش را قطع کرديم تا فلج

بشه و موقع تشريح درد نکشه .ولی حتی تصور دردی که قورباغه ی بد

بخت موقع نخاعی شدن ميکشه غير قابل باوره.

بعد از اين مرحله بيچاره ديگه نمی تونه حرکت کنه و همه ی بدنش شل

ميشه اما کاملا زنده است.بعد با سوزن روی تشک تشريح نصبش کرديم و

شکمش را پاره کرديم.قلبش می زد(تا وقتی که قلبش را با قيچی جدا نکنيم

زنده است)توی بدنش معرکه بود.درست مثل بدن انسان ولی در ابعاد خيلی

کوچک.اولين نمونه را خود استاد تشريح کرد.پسرها خيلی شلوغ ميکردند

استادمون که يک خانم با جذبه است خيلی جدی گفت:((آقايون کلاس در

هم داره .می اندازمتون بيرون ها)) بعد هر کدوممون يه قورباغه ی

کوچولوبرداشتيم و آغاز کشتار

يکی از پسرها در حين تشريح داد زد :((استاد بچه ی ما پسره)).استاد هم

خنديد و گفت:((بچه ی تو بايد همون قورباغه هم باشه))

شب بدجوری وجدان درد گرفته بودم.و به اين فکر ميکردم که ما انسانها

چقدر خودخواهيم که به بهانه ی پيشرفت علم و کسب دانش و اطلاعات

به موجودات بی دفاعی مثل قورباغه حمله ميکنيم.

خدايا همه ی مارا ببخشا

...تارا از کلبه ی عشق