ب ا ب ک !
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  

آن روزها ماه رمضان بود و سحر...این بار هم!

من دقیقا همان حس را داشتم! من نمی دانم که می گوید تاریخ تکرار نمی شود؟!!

ما سه نفر بودیم که امتداد کوچه ای را می رفتیم...کسی زنگ می زند...مکث...من و فرزانه کمی جلوتر...و گوش هایی که می شنوند و نمی شنوند!...همه ی اجزا همان بود! تمام حس بی حس من همان بود! آزاده اش همان، تنها 86 بود که به شکلی غریب 90 شده بود!

بعضی چیزها بی آنکه خودت بفهمی ساختار روحت را مبدل می کند! نه اینکه نفهمی...تو خوب می فهمی اما تدریجی بودنش آنقدر زیاد است که وقتی همه چیز تمام می شود و صحنه ی نمایش را تحویل می دهی, تو خود باورت نمی شود که تو همانی و دیگر نیستی! آنجاست که وقتی به دلت می آیی, دیگر صاف نمی شودو نمی خواهدو راهی ِراهی دیگر است! و اینجا درست همان نقطه ایست که روی کالبد جدیدت که جدید نیست, حک می کنی: من شدم...عوض...زیاد !!

من گرچه نسبم به بهــــــرام می رسد, با بابک هم نسبت هایی داشتم اما دور! از همان جا بود که وقتی پایم به کرمان رسید, دلم شهر بابک را کم داشت. از همان وقت ها هوای کلیبر به سرم بود که من قلعه بابکش را دوست داشتم...دارم.

حالا چیزی شبیه اولین کنگره ی بین المللی باکتریولوژی من را به تبـــــریز می برد و من دلم پر از این هوس که کاش تا قلعه ی بابک, راه کم باشد!

تبریز را ندیده ام تا امروز. در این مرکز بزرگ از یک آذربایجان, 4 دوست نادیده ی وبلاگی دارم که دیدنشان لذت خوبی دارد.

امشب با همان همسفرهای تا همیشه ام, اطناب راه ِ آهنی را با آن ملودی دلنشین خوش طعمش می رویم. ما از همان کرمانمان چقــــــــــــدر دیوانه ی این قطارهای پر خاطره ایم. امشب شیرینی سفر را از پنجره ی قطار در تمام پهنه ی دشت های زیر نور ماه می بینم. امشب من حالم چقــــــــــــــــــــــــــــدر خوب است وقتی که مسافرم...بی تو...با تو...تا تو !!

توی پرانتز بی ربط: آدرسم بعد از 8سال از kolbeyeshgh که داستان خودش را دارد، به vivara رسید. ممنونم از کسی که vivara شدنم را از او دارم.
آدرس جدیدم را خیلی دوست دارم....اما یادم می ماند :((من همانم))...تو هم یادت بماند !

...آزاده از کلبه ی ویوارا