چه کودکانه حریصم من!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠  

دلم برای تو تنگ شده پسر. یک بار بیشتر تو را ندیدم. اما همان یک بار هم یادت هست که چقــــــــــــــــــــــــــــــدر حریص دیدنت بودم! دلم آرام و قرار نداشت...ندارد همین الان هم! تمام حس تنم رسیدن بود. رسیدن به تویی که وای چقـــــــــــــدر دوستت داشتم. من ندیده عاشقت بودم. مثل یک دختر بچه ی ساده ی بازیگوش که هنوز طعم عروسک کوچک شب عیدش را نچشیده، عاشق  است.

با خودم فکر می کردم چه شکلی هستی تو. در قوی بودن بازوهایت شک نداشتم! صبر کن ببینم...من چرا تو را دوست داشتم؟ تو که نه نگاهت را چشیده بودم و نه صدایت سایه بود بر تمامی بودنم...پس من از کجا مست و خیـــــره ی راه تو شدم؟!!

من هنــــوز هم همان قدر دیوانه ی تو ام. یک بار دیدنت در همان روزهای فروردینی 88، عطش من را کم که نکرد هیچ، حریص تر و بیقرارترم کرده شاید. من کی قانع بوده ام پسر؟!

در طاق بستان که نشسته بودم، در پیکره های نقش برجسته اش گفتنی آنقدر بود که چشم ها راه را گم می کرد اما من تمـــــام خیالم تو بود و هست! پاهایم از امتداد سنگ ها که بالا می آمد طاقت نداشتم...خوب یادم هست... چند بار پرسیدم: کجاست پس؟!

به تو که رسیدم خودت نبودی...نترسیدم از نبود... آن سنگ تراشی که فریادش همه اش تو بود تمام من را برد...دستم سایه شد بر سینه ی محکم کوه بزرگی که تو کنده بودی اش.

من هنـــــــــــــوز هم همان قدر تشنه و حریص توام. من دلم تنگ شده برای پاهایی که با چشم های منتظری که انتظار دیدنش تو بود و بس، تمام دامنه های سنگی بیستون را بالا رفت تا پهنه ی نگاه من، همه اش فرهاد باشد و بس!

نمی خواهم بگویم که تو بیشتری از بهرامم...نه...بهرام همیشه چیزی دیگر است اما فرهاد تو را مگر می توانم دوست نداشتن؟!


توی پرانتز: اولین کنگره ی بین المللی میکروبیولوزی در کرمانشاه که باشد

هیئت داوری کنگره پروفسورهای بزرگ اسپانیا و آلمان و ایتالیا و بلزیک که باشد

همسفرانم همان ها که دوست داشتنی های تا همیشه ی منند که باشند

فرهاد... آنجا...کنار بیستون...منتظر من که باشد

مگر می شود دلم برای نان برنجی های خوش طعم بازار قدیم ضعف نرود دیگر؟!

...آزاده ازکلبه ی ویوارا