قایق دریاچه!
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  

رهگذر اول:
هنگامی که صبح بود. دو تن کف قایق. شاید هم یک تن. نمی توانم تشخیص بدهم که یک هستند یا دو. من که یک رهگذر عادی هستم نظرم به دو نزدیکتر است. شاید هیــــــــــــچ وقت نتوانم یک را درک کنم!
نمیدانم در چه حالند. چه پوشیده اند. چه میکرده اند و در چه حال خوابشان برده. شاید خود نیز نمی دانند. خرده چوب های شکسته کف قایقش/شان پخش و پلاست. شاید میکرب هایی هستند معشوق یک ذهن آزاد. شاید پس مانده های سد مرداب است که شکسته است و شاید باقیمانده از حصار هایی که شکسته شده اند هرچقدر کوچک.

کمی فکر میکنم و ناخودآگاه نام هایی برای هرکدام از تکه ها برمیگزینم. ب. ه. ا. ن. ه. شکسته اند اما جایشان خوب است و راضی هستند از شکسته شدن! نمیدانم روزی قرار است به جای خود بازگردند یا نه. خرده چوب ها را می گویم. نمیدانم روزی با خود خواهند گفت که بهتر است دیگر کف قایق پخش نباشیم یا نه. یکی از آن یکی ها خواهد گفت بهتر است حصارها را دوباره بسازیم. چون باید بسازیم. باید کم کم از هم فاصله بگیریم. نمیداند قایق کوچک است و فاصله تا دیواره ی قایق کم!

تا زمانی که آن یکی بود همه چیز خوب بود و جایی برای هراس نه. اما حصاری وسط قایق که ساخته شد، دیگر آن تن خودش را ورای آن حصار ندید که مواظبش باشد! نمی دانم این ها را از کجا می دانم. من فقط یک رهگذر عادی هستم و این قایق و تن دو نیم شده ای که درونش دیدم عادی.

رهگذر دوم:
گاهی دلم می خواهد کناره ی دریاچه را در هوای خنکِ تازه صبح شده، استشمام کنم. همان دریاچه ای که افسانه ی قایق عجیبش را سال هاست شنیده ام! میگویند این دریاچه، شب ها در سکوت، زیر نور آرامش ماه، قایقی دارد که هیــــــچ وقت هیــــــچ کس نفهمید سرنشینانش یک نفرند یا دو! هیــــــچ وقت هیـــــچ کس نفهمید بیدارند یا خواب! هیـــــــچ وقت هیــــــچ کس نفهمید انسانند یا چیزی شبیه روح!!

خدای من...چه می بینم...تا به حال هیچ وقت قایق را کنار ساحل ندیده بودم! نمی دانم برای استراحت به کرانه آمده یا دیگر از اسطوره ماندن روی آب، خسته است! چوب خوش تراش خوش عطری دارد...نرم باید باشد اما نمی توانم باور کنم که سرنشینان این قایق دو نفر باشند!! این قایق آن قدر بزرگ نیست که بشود دو نفره در آن ماند! من با تمام حساب های ضعیف ریاضی ام، شک نمی کنم که یک نفر باید باشد!

مردم اینجا خرافه پرستی را دوست دارند. دوست دارند بگویند دو نفر تا بتوانند به دنبال این دو نفرشان هزار و یک قصه ی دروغین دیگر بسازند و کیف کنند از تراوشات اشتباهی که از ذهن عادی شان روی زمین می ریزد و تکه تکه می شود و تمام می شود.

هرچقدر هم که لاغر باشند، اینجا، جا فقط برای یک نفر است. تمام داستان هایی که می شنوم کار همان یک نفر است. شاید این یک نفر گاهی با خودش در گیر می شود! گاهی حرف خودش را نمی فهمد! گاهی خسته می شود! گاهی لجباز می شود و فریاد می کشد! گاهی کودکانه شیطنت می کند! گاهی نفس هایش را در گوش خودش زمزمه می کند! گاهی دور می شود و نزدیک می ماند اما هر چه هست کار همان یک نفر است.

چیزهایی که دارم می گویم چقدر شبیه انشاهای تخیلی روزهای مدرسه ام شده...من که خیالپرداز نبودم...شاید تب کرده ام باز...آفتاب به وسط آسمان رسیده...چقدر دیر شد برای آغاز تکرار  روزمرگی هام..باید بروم!!

توی پرانتز: این متن را دو رهگذری که از کنار دریاچه می گذشته اند نوشته اند...شاید هم یک نفر...یکی از رهگذرها من است شاید... شاید هم هر دو اش!
شما چه فکر می کنید؟!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: قایق