ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳  

آسمان پر از تکه های سفيد وپنبه ای ابر اما دل من از هجوم ابرهای سياه

در آستانه ی توفان بود.صدای آزاردهنده و سنگين ثانيه ها در مخيله ام

می پيچيد و من مبهوت در گذر بی اثر زمان به ثانيه شمار کوچک ساعتم

خيره شده ام.

عاقبت دلزده از اين همه سکون برخاستم و پرده های کلبه ی عشق را

کنار زدم.چشمم به آفتابگردانها و بيد مجنون دوست داشتنی توی حياط

کلبه که افتاد گويی آن ابرهای سياه فرصت باريدن را که مدت ها بود در

انتظارش بودند بدست آوردند.

در را باز کردم و وارد حياط کلبه شدم.آفتابگردانها با لبخند گرمشان به

استقبالم آمدند.در سايه ی شانه ی مستحکم بيد مجنون نشستم .

دست های سبز و قشنگش که به صورتم خورد گويی خون يخزده ام

دوباره به گردش در آمد.به آسمان نگاه کردم.....در ورای لاجوردی آسمان

باز هم خورشيد طلايی می درخشيد.

****يک توضيح:يه عده پرسيده بودند که متن ها و نوشته های کلبه نوشته های خودمه يا از جايی می نويسم؟

اينجا بايد عرض کنم که بله نوشته های خودمه و اگر از نوشته های ديگران استفاده کنم مطمئنا اسم ماخذ رو ذکر ميکنم...با تشکر از توجه اتان

...تارا از کلبه ی عشق