3 ش ن به!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  

بد

خیلی بد

روز خیلی بد

من از پس یک خاکسپاری بد می آیم!

سه شنبه روز بدی بود

از همان ثانیه ی شروع

تا همان لحظه که صدای زنگ و بوق و شلوغی محتوم

 

خون

خیابان

سنگفرش سرد بی احساس

من

من

تا همیشه من

چراغ های خاموش رابطه ی فروغ

و تکرار هجاهای گرم تا همیشه اوج

و او و جفت گیری گل ها و من

 

پازل ها را کدام حماقت ارغوانی با خود برد

من تنم چه خسته بود

روحم اما آزاد؟!

من تمام ساده لوحی یک درد را

در انسجام بافت های بی رمق تکلف

دیشب نوشتم

و دفتر من

همان دفتر جلد محکم قشنگ

پر از صفحه هایی شد

که دیکته هایش تمامش ٢٠ بود

 

چرا باور نمی کنی؟؟!!

من دیگر سلول اولیه ای که حاصل همخوابی ناشیانه ی باد و طوفان بود، نیستم!!

در آئینه که بودم

تقویم پر از ١٩ فروردین بود و ٨٧

و من تمام خاطرات کودکی ام

پر از بادبادک های رها شده است

 

انگار که روح تو

از پس یک تناسخ ناخواسته

در من شروع شده

از همان پنجمین سال از دهه ی هفتاد

که عاشقت شدم

این اولین بار است که طعم لبم اینقدر تو است

انحراف نفس های داغت

که هجاهای من است

از ١۵ دی من می آید؟

نمی دانم

اما این تلاطم غلیظ...عجیب

که تمام من را گرفته

و زیر بار سنگینی تنش نئشه می کند

شک نمی کنم که از تو است

 

بر من چه گذشت؟

ه ی چ ک س نمی داند

سوغاتی برای چه؟!

از گورستان که آمدم چیزی نیاوردم!

 

روزها چقـــــــــــــــــــــدر شبیه همند

هر چندهزارسال یک بار دایناسورها منقرض می شوند؟!

سه سال؟!!

خیلی بد است

نگذارید که منقرض شوند دیگر

من از پس آخرین انقراض دایناسورها می آیم

و عکس من

که هاله های زرد و نارنجی سایه روشن است

نه آن ستون را چسبیده

و نه گردش گردنش به سمت عقب است

 

چیزی از درون اپی تلیال رگ هایم

پوستم را می شکافد و آزاده می شود

از سرناسازگاری و لج نیست

جا نمی شود که مجبور است

جا نمی شود که مجبور است بدرد و بشکافد و حلول کند

پوست قبلی را که شکافته

شاید نگه داشتم در آن کمد دیواری بنفش

هرچند که ساعت ٢٣ی یک دیشب

صدای بوق که آمد

آن تن قدیمی مقروض

مرده بود دیگر!

 

آن روز که داوطلب و مشتاق

پوتین هایم به خاک خط مقدم رسید

گردنم

همان گردنی که خانه ی نبض من است

زنجیری داشت

که پلاک هایش جیرینگ جیرینگ کاذب خوبی داشت.

 

در نبرد، کشته باز می گشتم اگر

پلاکی که بود، آزاده بود

اما من نمرده بازگشتم!

از همان ثانیه ی شروع

تا همان لحظه که صدای گریه از اتاق ١٢ بیمارستان هدایت تهران

سه شنبه روز خوبی بود

من از پس یک تناسخ خوب می آیم!

روز خیلی خوب

خیلی خوب

خوب

توی پرانتز:نوشته شده در فاصله ی یک خواب و بی خوابی عمیق

...آزاده از کلبه ی ویوارا