صد کلمه برای تو چقدر کم است!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩  

قدمت علاقه ی من به بعضی چیزها برمی گردد به بچگی هایم. از همان روزها استعاره را دوست داشتم! نمی دانستم چیست اما دوست داشتم هرچیزی را که شبیه ظاهرش نبود. دلم ضعف می رفت از اینکه چیزی ببینم و بشنوم که حسش بیشتر از آن است که چشم و گوش من می داند!

رنگ مدرسه که شدم ادبیاتم ٢٠ بود چون استعاره و تشبیه را بیشتر می دانستم!

از سال ٨٢ به پیشنهاد پدر، اینجا شد راوی ثانیه های زندگی منی که خودِ عطش ِ نوشتنم و نمی دانی چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــدر لذت است که سطور زندگی ات را حک کنی با خط درشت، اما فقط آن کس که باید، بداندش!!

توی پرانتز: به بهانه ی مسابقه ی دنیای وبلاگی من