کاش آزادش نمی کرد کسی!!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩  

روزهایم ازدحامش گم شده است...می گذرد...گاهی اش را نمی فهمم! من به شتاب پلاک هایی که گذشته اند فکر می کنم و فکر...فکر-این کتیبه ی مخدوش- جایی ندارد برای این که باز کوچه باشد و پیچ کوچه و یک پلاک...!!

من چقدر دوست دارم فضاهای بی وزن ِبی زمانِ بی معنی را!

هر چه بی معنی تر، معنایش بیشتر زمزمه می شود در حجم بی نهایت ِباری که گاهی هست اما نیست شانه ی مرا!!

شانه ی مرا؟!!

من کجا شانه ام مانده بود زیر آن همه بار؟!!

بار را که برده بود که بیاوردش؟!

هذیان می گویم باز؟؟!!!!

من

من هذیان گفتن کارم بود روزی...حقوق خوبی هم داشت...نیمی از تمامی دستمزدم را کنار می گذاشتم تا با تراکم پس اندازش چیزی بخرم، شاید،شاید اندازه باشد تمام تمام تمام دلواپسی های آزاده ام را!!

دیروز دعوایم شد با دلواپسی! با زنجیر بستم و بردمش دست به دست تا جلوی در انباری خانه مان...در انباری باز نمی شد!! و صدا کرد...قیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ وقتی باز کردم قفل بزرگ آهنی اش را!

دهنش را بسته بودم که حرف هم نزند...آن ته...سمت چپ یک چوب رختی که چوبی بود و ایستاده، توی همان صندوق آهنی قدیمی، من، دلواپسی هایم را که با غل و زنجیر بودند پرتاب کردم و درش را بستم...!

بعد، هر چه جعبه و کارتن آنجا بود و چه سنگین بود، گذاشتم روی در صندوق.

حتی تمام آن چیزهایی که نبود را هم جمع کردم و گذاشتم، تا دیگر در را نتواند باز کند کسی!!

اما...نمی دانم چه شد که همین چند ثانیه ی پیش وقتی برای چند ثانیه ی کوتاه از توهم کوچه خوشبخت می گذشتم، سایه ای که گذشت و رفت چقــــــــــــــدر، چقدر و چقدر شبیه دلواپسی های یک آزاده بود...دلواپسی هایی که زنجیر نداشت و آزاده بود!!

توی پرانتز ١: نوشته شده در دهمین روز از یک بهمن مجازی...در یک کلاس خصوصی غیر مجازی

توی پرانتز٢:فکر-همان فکری که در خطوط اصلی اش دست برده اند و با تمام خط خطی بودنش هنوز هادی قلم این من است- از این آزاده چند قدم جلوتر است شاید!!

بعدا توی پرانتز شد: در نظرسنجی بانوان برتر وبلاگ نویس شرکت کنید

...آزاده از کلبه ی ویوارا