Melancholia !
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩  

کامپیوترم را اجبار خرابی, از خانه برده است.

دست های من نیست و من است آن که این خط ها را رقم می زند!

پشت شیشه ای که پنجره ی اتاق من است, برف است, برف.

من دلم خواست در سکوت خنکی اتاقم شبیه خلسه شوم تا امتداد یک هنوز!

من باشم و آزاده

ویوارایم و تو

و تمام سمفونی طعم ملودی وبلاگم که من ضعف می روم برای شنیدن صدای پایش که چقدر عجیب, زمستان است.

کامپیوترم بیاید کاش زود.

...آزاده از کلبه ی ویوارا