عشقم به جنون رسید باز!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  

همه شان پخش شده بودند کف اتاق. من بین آن همه دنبال کدامشان می گشتم، نمی دانم! همه شان را دوست داشتم . آن قدر کوچک بودند که حتی وقتی دست هایم را مشت میکردم هم از بین دستانم سر می خوردند!

 چقدر خوشمزه اید شما...همه تان را میگویم...حتی همان شماهایی که گاهی مریضم می کنید و تمام توانِ بودنم را می جوید...من دوستتان دارم باز...اگر آنقدر زورتان زیاد است و پیچیدگی تان زیادتر که با آن کوچکی تان من به ظاهر بزرگ را حریفید، دم شما گرم...خیلی باحالید.

آن بعضی های دیگرتان را که دوست دارم بغل کنم و فشــــــــــــــــــــار بدهم..زیادِ زیاد. چقدر خوبید و مفید و چقـــــــــــدر عشق می کنم از اینکه شما را کف دستان میکروسکوپم دارم گاهی!

حتی آن شمایی که نه کاری به کارم دارید و نه کاری به کارتان دارم را هم دوست دارم.

من همه تان را از ته دلم دوست دارم. و چه خوب است که تو پاستور دیماهی من، پدر میکروبیولوژی منی.

اما پاستور خوب این آزاده، تو با آن دست های فرانسوی ات واکسن ضد هاری را کشف کردی و رابدو ویروس ها را نگذاشتی که دیگر هار باشند و هاری بدهند به خورد آدم ها، اما واکسنت روی یک نفر اثر نکردو نمی کند

                         که من هارتر از هر حریص، دیوانه ی میکروب های "وحشیانه عجیبم"

توی پرانتز1: پاستور بزرگ ما، تولدت مبارک حتی اگر دو روز گذشته از 27دسامبر

توی پرانتز2: بیمارستان جای خوبیست به شرطی که فقط و فقط و فقط جایی باشد برای محل کار

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: لویی پاستور ،کلمات کلیدی: 27دسامبر