چه گرم، سردی تو!
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩  

در راه می روم به مقصد دوستی که ندیده دوستش دارم. مکزیکی است و زبان مادری اش اسپانیولی. قرار شده انگلیسی یادش بدهم و او اسپانیولی یادم.

حافظم را جا گذاشتم در خانه... میخواستم بیاورمش برای شب... شبی که با دوستانم کنار همیم... جا گذاشتمش چرا؟! یلدایم از حافظ جدا نمی ماند اما، که گوشی ام کم ندارد حافظ را... راست میگوید باز

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

زمستان پارسال سرمایش را جا گذاشته بود جایی. من دوست نداشتم دی ماهم را آن طور. حالا که آمدی باز، به رسم قرار های خوب واقعی، خوب تر باش و سرد!

من دلم قدمهایمان را میخواهد با برف... که من را هل بدهی توی برفها، سرد باشد و سرد... خیلی سرد

امشب که دور هم بودیمو انار و هندوانه و حافظ، یادم می ماند که من دلم خیلی چیزها میخواهد و تو، تویی که آغاز منی قول بده که می آوری شان... نه یکی و دو تا شان را... نه حتی شش هفت تا شان را... همه ی همه ی شان را... میخواهمشان که تو خود خودت خوب تر میدانی من قانع نمیشوم... قانع نمی شوم با هیچ چیزی که کمتر از همه ی آنست که می خواهمشان!

                                                             یلدای ایرانی تان قشنگ

... آزاده از کلبه ی ویوارا