My Lovely Florance
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩  

*باغ پرندگان اصفهان-صبح

یکی از دوستان عزیزتان چیزهایی گفته که اعصاب شما را به هم ریخته است. با ذهنی پریشان قدم می زنید و بی تفاوت به باغ پرندگانی که قبلا در سال ٧٧ دیده بودید، نگاه می کنید. بر خلاف همیشه که آرام و قرار ندارید و این طرف و آن طرف می دوید و فیلم می گیرید، حوصله ی فیلم گرفتن ندارید!!

صدای پریا: آزاده حیفه فیلم بگیر دیگه

دوربین هندی کم را بیرون آورده...چند ثانیه فیلم می گیرید و در نهایت بی حوصلگی با  لهجه ی اصفهانی این جمله را می گویید: اینجا هم باغ پرندگانِست!

*ساعت ٣ بعد از ظهر 

 همه در حد خیلی، گرسنه اید. اتوبوس دور شهر می چرخد اما همه جا غذا تمام شده. آخر سر در نزدیکی آتشگاه جایی پیدا می شود و ساعت ها بریانی و کباب و چای و قلیان(این آخری را دوست ندارم من).

برای خرید نهایی به میدان نقش جهان باز می گردید. در کیفتان را باز می کنید تا آخرین لحظه های سفر را ثبت کنید...کوش؟...بیشتر می گردید...نیست!...صدایتان بلندتر می شود:پس کوش؟؟!!

احسان و پریا:حتما تو ماشین جا گذاشتیش

شما:فکر نمی کنم...

قدم هایتان به سمت ماشین تند می شود. تمام اتوبوس زیرو رو می شود اما نیست!

-ووووااااااااای خدای من...

-آخرین باری که دیدیش کی بود؟

-تو باغ پرندگان...چرا حافظم پاک شده؟!! اما یه حسی بهم می گه پیدا می شه...میشه الان بریم اونجا؟

راننده: بخواید میریم اما الان اونجا کسی نیست

به یک ١٣ دی ای آشنا زنگ می زنید

-تو تو باغ پرندگان آشنا نداری؟

-چرا یه طاووس هست رفیقمه...آخه من ننم پرنده بوده؟ بابام پرنده بوده که اونجا آشنا داشته باشم؟!!..صدای خنده

-در همان حالت عصبی خنده تان می گیرد: شوخی نکن خواهش می کنم...دوربینمو گم کردم...

*۴۵ مین بعد-ورودی باغ پرندگان

هوا سرد است و تاریک و چقدر قشنگ و دلنشین است که در چنین شرایطی از کسی می پرسید باغ پرندگان سمت چپ است یا راست؟ جواب می شنوید:((چپ)) و شما ۶ دقیقه راه سمت چپ را می روید و می فهمید که آن عزیز دلم اشتباه گفته و شما و دوست خوبتان تمام راه اشتباه را در حال دو باز می گردید.

*اطلاعات باغ پرندگان

-خانم چنین چیزی امروز به ما تحویل ندادند

احسان با یکی از مسئولین آنجا وارد محوطه می شوند. شما در اتاقک هستید و برای معدود دفعات زندگی تان جلوی کسی گریه تان می گیرد

آقای مسئول:گریه می کنید خانم؟ مال دنیا ارزش نداره به خدا

- با گریه: دوربین به کنار...به خاطر فیلمش دلم می سوزه واقعا

احسان دست خالی که می آید دیگر گریه ی شما تمام شده!

*ساعت ١٠ شب-هتل نگین جی

در حال ترک کردن هتل همه از گم شدن دوربین شما اظهار تاسف می کنند اما شما به همه دلداری می دهید و می گویید می دونم پیدا می شه!!(احتمالا همه فکر می کردند که شما از شوک وارده دچار توهم شده اید!)

به ایستگاه قطار که می رسید چیزی در اعماق ذهنتان می گوید: بدون دوربینم دارم از اینجا می رم اما دوربینم به من برمی گرده...میدونم!

دوستان خوب اصفهانی تان به فکر گمشده ی شما هستند. روزها می گذرد و هر وقت دوستی می پرسد دوربینت پیدا نشد؟ جواب می شنود: نه هنوز

*پنجشنبه ١١ آذر-مترو

صدای زنگ موبایل..روی صفحه:باغ پرندگان

-بله بفرماییدددددددددددددددددددددددددددد

از میان صدای خانمی که با داد و هوار لباس زیر فری سایز می فروشد به سختی می شنوید که:ظاهرا یه آقایی دوربینتونو پیدا کرده...شمارشو یادداشت کنید

چندین مکالمه ی تلفنی...شیرینی ای که طلب می شود...دوربینی که قرار است پست شود..پستی که انجام نمی شود...دوربینی که در سکانس آخر با اتوبوس از شاهین شهر به ترمینال آرزانتین می رسد و شما که سه شنبه ١۶ آذر دوربین هندی کمتان بدون کم و کاست توی بغلتان است.

توی پرانتز: از فلورانس اسکاول شین یاد گرفته بودم از دست دادن را انکار کنم...مرسی فلورانس...زیاد دوستت دارم

...آزاده از کلبه ی ویوارا