Insomniac !
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  

رفتیم و چقدر تند تند شده بود رنگ رفتنمان که نکند دیر برسیم و جا بمانیم از قطاری که ما را می برد...دیر نرسیدیم...همه چیز به موقع بود...در کوپه ها جا نمی شدیم اما! ما زیاد بودیم یا جا کم...هر چه بود مامور قطار نمی فهمید که جدا نمی شویم از هم، هر قدر هم که جا نباشد و کوپه ها تنگ باشد شاید!

از تمام شب دو ساعت بیشتر سهم خواب نبود. نمی دانی چــــــــــــــــــه کیفی داشت قطار و ایستگاه و رسیدن در ابتدای خنک یک طلوع...!

 لحظه هامان را یادم می رود روزی؟!! رستوران نیکان...خندیدیم آنقدرها که مردیم از نفس هایی که بند آمد...آن شب را یادم می ماند مثل همان رستوران مهر کرمان که هر چه بود و نبود را فرود آوردیم و یادمان نرفت و ماند.

تولد یوم الشک سعادت و لباس هایی که کیکی می شوند، آدرس های اشتیاهی که نصیبمان می شود، عکس هایی که فتوشاپی می شوند، دل هایی که عاشق می شوند(توی پرانتز عجیب: متاسفانه یا خوشبختانه دل من جزو این مجموعه به حساب نمی آید)، ناهار روز سوم کنگره که ماهی است و من را به جنون می برد، دوستانی که اصفهان برای دیدارشان وعده گاه می شود، دوربین هندی کمی که گم می شود و قدم هایی که برای پیدا کردنش تند می شود، هتلی که هر شب عروسی دارد و ما را سوژه ی خنده می شود، شب هایی که خواب نیست و خاطره می شود، صبحانه هایی که رنگ خوب حلیم دارد و آوازهای هم صدایی که باز با همند و نوستالوژی روزهای خوب می شوند.

 میدان نقش جهان و عالی قاپو و هر آنچه صفوی...که چه دست خودم باشد و چه نباشد، بیزارم از هر آنچه که رنگش صفوی بود و هست و ماند...تاریخ را دوست دارم زیاد، تنها تا همان جایی که رنگش ساسانی مانده واصیل، کلیسای وانک و آن همه رنگ های شاد...چقدر راوی کمدی الهی دانته است برای چشم های منی که دوست داشتنی هایم ادبیات کلاسیک غرب است، زیاد...منطقه ی جلفا و پیتزایی که مزه می دهد در آن دنجی فضا...چقدر چهره اش کلاسیک است کوچه های جلفایی که تِمی دارد شبیه شهرکی سینمایی، بریانی و طعمی که برای بار دوم نخواهمش چشید و سی و سه پل و نورهایی که عکس هایمان را سایه زد، عمیق.

و باز کنگره ای از تبار میکروب هایی همیشگی، بهانه شد برای اینکه لحظه ای کوتاه حتی اگر، جدا شوم از همهمه ی شلوغ روزهای بی معنی که گاهی هجوم می شوند بر سایه گاهی که می خواهم استراحت کنم...استراحت کنم و نفس بزنم کمی!

و دوستانی که دیدمشان از پس روزهایی ندیدنی. هما تو را اولین بار بود که می دیدم...چقدر آشنا بودی و شبیه...شبیه به حس مشترکی زمستانی! منتظر توام دختر...قول داده ای دوربینم را بیاوری.

توی پرانتز بی ربط: دوست دارم بدانم چند نفر دانسته بودند که دختر و پسر پست Be Quiet ناشنوا بودند؟!

...آزاده از کلبه ی ویوارا