Be Quiet !
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩  

در خیابان جمهوری ایستاده ام. منتظر باشم شاید! کمی جلوتر از قدم های ساکنم، پسری منتظرتر از من است. ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام به دقیقه نمی رسد که دختری می آید. با حرکاتی که من چقــــــــــــــدر دوست دارمشان، سلام می دهند و یک عالم حرف! کم سن و سال به نظر نمی رسند...یعنی آنقدر بزرگ هستند که بشود واقعی شان دید!! بدون لحظه ای سکوت، هیجان حرف هایشان داغ است و من جدا شده از زمانِ در تعلیق ِبه ظاهر آزاده ام، شیفته ی حرکات آن ها شده ام.

 قدم هایشان رنگ رفتن که می گیرد پشت سرشان راه می افتم. چقدر عجیب این دو نفر را عاشق شده ام...دیوانه ی طعم خوب رابطه شانم که اینطور مات و مست می رَوَمِشان . چشم هایم غرق لذت شده از تماشای سادگی قدم های با همشان! گفتنی های خوش صدایشان هر چند که آوا ندارد اما خیلی بیشتر از من با هر کسی که صدا دارد و صدا دارم، گفتنی دارند برای گوش هایی که خودشان را می شنود فقط! چقدر دلم پر از حسادت می شود از دنیای ساکت خلوت دنجشان...دنیایی که صداهای اضافه را کم دارد !!

...آزاده از کلبه ی ویوارا