دست !
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩  

بهنامترین، آزاده از کلبه ی ویوارا، سمیرا نکوئیان، پویا کوشنده و پسری با کفش های کتانی تصمیم گرفتند برای قدردانی از زحمات یک مدیر، هدیه ای به عنوان یادگاری برای اقلیما بگیرند. صبح شنبه ١٣ شهریور ساعت ١٠ صبح با سمیرا در میدان انقلاب قرار داشتم...دیر رسیدم زیاد..عجب صبری سمیرا دارد. یک جلد کلیات خیام نفیس خریدیم. بعد رفتیم دنبال نوشتن کادویی که دکتر بوترابی قرار بود به اقلیما پولادزاده هدیه بدهد. هدیه ای که یک جمله بود اما من و سمیرا را عجیب وسوسه می کرد که خودمان را هم ضمیمه اش کنیم :((بلیت رفت و برگشت به جنوب شرقی آسیا))

قرار بود با سمیرا روی سن برویم و حرف بزنیم. دور خودمان می چرخیدیم و می خندیدیم و هنوز هیچ چیزی برای گفتن آماده نداشتیم. قرار گذاشتیم روی سن که رفتیم به جای رزومه ی دو ساله ی اخیر پرشین بلاگ رزومه ی ٢ سال اخیر زندگی خودمان را بگوییم که در واقع هم چیز افتضاحی بود و هم کلی مفرح کننده...مخصوصا تاریخچه ی چند ماه اخیر زندگی من که کلا جا دارد برای اینکه یک سریال طنز ٩٠ قسمتی شود و مردم هر شب بنشینند و کلی ریسه بروند و اوقات شادی را در کنار هم سپری کنند!!

ساعت ۶ بود و ما جلوی در تالار شهریاران جوان بودیم. برنامه شروع شده بود. چیز زیادی از برنامه نفهمیدم چون در حال آماده کردن حرف هایمان بودیم در دقیقه ی ٩٠. فقط دیدم چند نفری روی سن رفتند و حرف زدند که از این میان بهاره رهنما و معصومه ابتکار را بیشتر از همه به یاد دارم.

یک لحظه از سالن بیرون رفتم تا با فرناز ارکان پور و بقیه عکس بگیریم، ناگهان بهنام را دیدم که در میان جملات پراکنده اش فریاد می زد بیا برو بالا نوبته توئه. دوربینم را به دست محمد کتونی سپردم تا فیلم بگیرد و بدون اینکه حتی فرصت کنم یک نفس عمیق بکشم، روی سن رفتم.

      

سمیرا:از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟

آزاده: دست!(در این سکانس نگران بودم که نکند جمعیت فکر کنند باید دست بزنند!)

سمیرا: آری، ز دل و دیده گرامی تر، دست

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان

بی گمان دست گرانقدرتر است

آزاده: هر چه حاصل کنی از دنیا، دست آورد است

هر چه اسباب جهان باشد بر روی زمین

دست دارد همه را زیر نگین

سمیرا:سلطنت را که شنیدست چنین

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست

آزاده: خوش ترین مایه ی دلبستگی من هم با اوست

سمیرا:و فکرمی کنم خوش ترین مایه دلبستگی تمام کسایی که تو این جمع هستند

خودمان را معرفی کردیم و بعد برنامه ی پرشین بلاگ را از شب یلدای ٨٧ که اقلیما پولاد زاده مدیر پرشین بلاگ شد تا آنروز گفتیم. به دی ٨٧ که رسیدم در نهایت خودشیفتگی گفتم که البته همه می دونند که دی برترین ماه خداست...و عده ی زیادی در سالن دست زدند...کاش می دانستم اولین دست را که زد؟! با لبخندی که حالا خود شیفته وارتر هم بود: تشکر خیلی زیاد از تمام دیماهی های جمع

اقلیما با مدیریت خداحافظی کرد...هر دو هدیه را به مدیر سابق پرشین بلاگ تقدیم کردیم...همگی عکس دست جمعی گرفتیم...و خوش گذشت.

 

حیف که ژوپی و سیگار و اسپرسو در جمع بودند و ندیدمشان. اما آن روز را دوست داشتم. دلم برای خیلی از دوستان قدیمی ام تنگ شده بود که دیدمشان. مهراوه ی نازنینم و نوید را برای اولین بار دیدم و خوشحال شدم، زیاد. نمی دانستم قرار است پرهام را که کامنت هایش را همیشه دوست داشتم را ببینم! وقتی توی سالن موقع خوردن افطاری جلو آمد و خودش را معرفی کرد، اتفاق قشنگی بود. دوستان جدیدی هم پیدا کردم...کلا روز خوش طعمی بود.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: بلاگ دی ،کلمات کلیدی: تالار شهریاران جوان