کَمَکی کُمَک...!
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩  

آه...چه گرمست هوا!

در هیاهوی پریشان پیاده رویی قدم می زنم. قدم که نه، شاید پاهایم مقصد جایی را می جوید! مقصد...چه انتهای غریبی برای امروزم!

 من می روم و نگاهم بی خبر از هر مقصد تنها راوی پلاک هاییست که از مقابل چشمانم میگذرد...پلاک ٢٢...پلاک ٢۵...

کوچه ای که می روم مثل آن کوچه ی آشنایی که مرا به پلاک ٢٢ برده بود، گنگ و دل آزار نیست. این کوچه بیشتر به کوچه باغ هایی می ماند که مرا به خلوتی دلخواسته می برد اما گاهی در اوج لذتی که مست می شوم و رها، رهایم می کند...رها که هیچ، اصلا معلقم می کند...آنقدر معلقم می کند که یادم می رود گاهی...آنقدر یادم می رود که دلم می خواهد گریز کنم از منی که آزاده است...

در امتداد همین گریز بود که به اینجا رسیدم...در را باز کردم و داخل اتاق شدم...آه چه گرم بود هوای بیرون...اینجا خنک است چقدر...روی صندلی چوبی کنار اتاق می نشینم ...از همان صندلی هاست که تکان می خورند و صدای خوبی دارند...چشمانم را می بندم و فکر می کنم که فکر نمی کنم!...دور تا دور اتاق آئینه است...از هر طرف که چشم من است صدها من ِ واقعی روی صندلی نشسته اند و تکان می خورند و به من نگاه می کنند...اولش خوشم می آید از این همه تولدی که بی هیچ زایمان، ((من)) شدند اما کمی که می گذرد حالت جنون می گیرم...بس است دیگر این همه من...از جایم بلند می شوم...همه ی آن من ها هم ایستاده اند...من دیگر حتی نمی دانم کدام یکی، خود واقعی من است که تمام آن بقیه انعکاسش شده اند!!...می خواهم از اتاق خارج شوم...اما چیزی شبیه دستگیره روی هیچ کدام از آئینه ها نمی بینم...کسی که صدایش خوب است از جایی در دور میگوید ((آزاده این اتاق فقط از بیرون دستگیره دارد))...این صدا گاهی مرا تکان می دهد...یک ثانیه ی قبل آخرین گاهی ِ این صدا بود!...در ازدحام قدم های آن همه آزاده، تلاش می کنم که یادم نرود:((آزاده...همه چیز خوب است))

در این لحظه که دستانم روی خانه های واقعی این کیبورد راه می رود ساعت ها گذشته از دقایقی که من اسیر اتاق آئینه ام...دست گیره اش را اگر می بینید از بیرون...باز کنید در اتاقم را...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کمک!