جا گذاشتی ام؟!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩  

امروز به البرز می روی.

کاش ببری من را هم.

تو که می دانی من چقدر کوه را دوست دارم و تو را بیشتر!

از صخره های کوه که بالا می روی کاش من را برده بودی تا دستم را بگیری در هر عبور ...از هر صعود!

آن بالا هوایش فرق دارد با این زمینی که من دوستش ندارم گاهی! آن بالاها که می رویم کسی سوال نمی پرسد از ما برای هر دلیلی که بی دلیل است شاید کمی!

چرا بیدارم نکردی صبح؟

من چرا خواب ماندم باز؟

تو چرا تنها رفتی کوه؟

بس نیست این همه دغدغه ای که گاهی سایه می شود در تمامی پیکر ِ هـــــــــــــر راهم؟ حالا تـــــــو هم باید جا بگذاری ام امروز... اینجا... تا پر همهمه تر هم باشم؟!

چقدر خوب است تکرار نام ساده ات حتی اگر جا گذاشتی ام

آرش؟

آرش؟

آرش؟

به انتهای آن همه ی البرز که رسیدی...آنجا که فقط این تو بود و دست هایی که بلندشان کنی اگر، در نزدیکی آن خداست...یادت باشد که تیر آخر کمانت رها شود اگر، آزاده شود  شاید این اسیر مانده ی غریب در نامی که آزاده است!!

 پس بخاطر آن خدا که ایران باستانش روح دارد هنوز، تیر آخر کمانت را جایی بفرست عمیق...قوی...عمیقتر از هر قوی، که من دیگر مردد نمانم در پس هر ابهام که دیوانه ترم کرده شاید باز!

من حالم خوش نیست گاهی!

کاش تیر بودم آرش... وقتی کماندار تویی!

 

 

توی پرانتز با ربط: جشن تیرگانتان ، قشنگ 

بعدا توی پرانتز شد: اسپانیای من قهرمان است...این را که می دانم

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: جشن تیرگان