کجایش را تو بگو
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

هوا رنگ همین روزهای اسفند بود که پاهایمان رنگ سرزمین ماهان شد. چقدر با هم بودیم، چقدر خندیدیم، چقدر خاطره شدیم. از همان جا بود که کرمان سطر برجسته ی حافظه ی خاطراتم شد و مزه ی عجیب سفر خوش رنگش ماند زیر دندانم و کمرنگ نشد و کمرنگ نمی شود. و من برایم سوال شد که چرا منی که سفر کم نکرده ام، دلم از کرمان جدا نشد...!! و امروز از میان تمام سوال های بی جوابم این یکی را با کرانه های جایی در وجودم که شاید قلب است، فهمیده ام خوب...دیگر دانسته ام که چرا کرمان برای من چیزی دیگر است!

٨۶ که بود در ١۶مین روز اسفندش مسافر بودم و در شهر کرمان و حالا این ١۶ باز هم می رود که مرا به سفر ببرد و من بـــــــــــــــــــــــاز مسافرم امروز! حس عجیب اشتیاق و جا ماندن هایم در زمان باز با هم یکی شده و من از میان یک دلتنگی که طعم کرمان دارد به سفر فکر می کنم و به تو !

مقصد...همان دیار ندیده ای که گرفتن نبضش پای مسافرم حریص تر می کند! مقصدم را باز شما بگویید و جایزه بگیرید...آن ها که می دانند مقصدم را، جایزه ندارد گفتن هایشان که اینجا طقلب را با هر ((ت)) ای که بنویسید نمره ندارد!

انتظار این بارم برای سفر دلتنگ است...دلم برای پدرم و علیرضا چقــــــــــــدر تنگ می شود...کاش می شد با من و مادرم بودند...من هنوز نرفته دلم تنگ شده...مگر نه این است که بزرگتر که می شویم تحملمان بیشتر است، پس چرا من عجیب تحملم رنگ کودکی هایم را دارد امروز؟!!

از میان لباس ها و وسایلم آن هایی که نوبتشان شده را می برم. بقیه را اعتراض که کنند به نبرده شدنشان، وعده می دهم که دفعه ی بعد نوبت توست...در سفر بعدی ام تو را می برم، تو که می دانی من زیاد مسافرم.

به امید همان خدایی که تماشای سرزمین هایش را دوست دارم، از سفر که آمدم گفتنی هایم را جا نمی گذارم جایی...برایتان می آورمشان اینجا...یادتان باشد قرارمان باشد همین جا..یک فردا

بعدا توی پرانتز شد ...ساعت 19/35 است اینحا حایی شبیه فرودگاه است و کیبوردش خیلی به ادمیزاد نبرده...مواظب کلبه ی این ازاده باشید تا بیاید

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: سفر