قاتل شدم باز!
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  

در جایی حوالی هفتمین ماه یک ٨٧ گفته بودم کاش قاتل بشوم باز و خداوندگار ٨٨ خواست و من قاتل شدم باز!

منی که «کشتن» دیگر جزو مهارت های هر روزه ام شده باز فرصت دارم تا بُکشم...آنقدر این کُشتن را به تمرین ببرم تا شاید یاد بگیرم کُشته نشوم گاهی!!

خوی خبیث کشندگی ام غلیظ تر هم شده...حالا دیگر قربانی هایم را بیشتر احساس می کنم و با خون آشام های گرسنه ی تشنه، عمیق تر همذات پندارم!

دوباره قدم هایم پر شده از طعم خوشمزه ای که رنگ رشته ی مرا دارد و من بیشتر از هر بیشتر پر از اشتیاقم برای ساعت هایی که کلاس های درس من می شوند که من عجیب دلتنگ بودم برای آن همه شیطنت و کشتی گرفتن هایم با میکروب هایی که بخشی از زندگی یک آزاده اند.

میکروب هایی که باید بدانید زندگی مان را از آن ها داریم. چرا همه فکر می کنند میکروب یعنی فقط مریض شو و بمیر؟ چرا هیچ کس این را نمی داند که خوراک و صنعت و پزشکی و همه چیزمان را از این موجوداتی داریم که کوچکی شان خدا را برایم بزرگتر کرده؟!! من هم نمی دانستم روزی...من شیفتگی ام را از روزی دارم که دانستم!

باز من و باکتری و ویروس و قارچ و پروتوزوئر و آنتی بیوتیک و محیط کشت و آزمایشگاه...هر چند که از این ها دور نبودم در محیط دوست داشتنی بیمارستان خوبمان اما من دلم ضعف رفته بود برای همه ی این ها در جایی که دانشگاه است و من را دانشجو می کند باز که من حریص محیط های آکادمیک شده ام.

در کلاس های کارشناسی ارشدم جای گلشید و مهسا و زینب و فرزانه چقــــــــــــــــــــدر خالی شده اما هنوز خوبی اش این است که جمعه هایم آن ها را کم ندارد.

بعضی آرزوها جنسشان طوریست که همیشه آرزو نمی مانند و راه دارد که واقعی شوند! دوست دارم خدایم بخواهد و یک روز یک آزمایشگاه تشخیص پزشکی برای خودم داشته باشم...آزمایشگاهی که بخش میکروبیولوزی اش از بیمارستان دی هم تخصصی تر باشد...تا آن روز راه زیاد باید باشد ...کسی چه می داند تا گرفتن phD چند کوله پشتی دیگر باید پاره کنم اما یک چیز را خوب می دانم که تا روز آزاده بودنم، از زندگی شگفت انگیز میکروبی نخواهم گریخت...رشته ی وفا مگر گسستنیست؟؟!

      

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: کارشناسی ارشد ،کلمات کلیدی: دانشگاه