ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢  

ديشب باز هم خواب را از چشمانم دزديدی

تا به خود آمدم ديدم سحر شده-دلم ايمان آورد و قصد دعا کرد.فکر کردم

دانستم تنها يک دعا دارم:

((خدايا هر چه او می خواهد به او بده        آمين))

عقل پوزخندی زد و گفت:اگر دوری تو را طلب کرد چه؟

گفتم:آمين

گفت:چه ميگويی اگر مرگت را از خدا خواست چه؟

گفتم:آمين

گفت:حقا که ديوانه ای خدا خاکسترت کند که لايق زندگی کردن نيستی.

گفتم:آمين.............................))

                     ديوانه شد و خواست که ساغر شکند عهد شکست

                     فرق پيمانه و پيمان ز کجا داند مست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...تارا از کلبه ی عشق