خودم تَر!!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

سلول هایم پر از هوای یک کیوانشید است. بر خلاف روزهای هفته ی پیش، حالم خوب تر از خوب است. نمی دانم این را باید از آنِ دوستی بدانم که دوستی اش دوستیست یا دلیلش را از آزاده بپرسم!! اما هر چه هست من دیگر ثانیه هایم را دوست تر دارم!

غیبتم رنگ ١۶روز گرفت اما در این ١۶ روز که نبودم در پس تمام نبودن هایم، برف را دیدم. خودش نیامد اما من به جایی که نامش دیزین بود رفتم تا ببینمش. برای دیدنش تا دورتر ها هم می روم یک روز!

دوستی که برایم عزیزتر شده می گفت برای هر اصلاحی در راستای خود سازی ٢١ روز زمان می خواهی...امروز دومین روز از یک ٢١ است برای من...می خواهم محکم تر باشم...نه...می خواهم خودم تر باشم!!

این روزها به خیلی چیزها فکر می کنم...چقــــــــدر خوشحالم که باقیمانده های یک پلاک ٢٢ به جای یک ویرانه ی دوست نداشتنی، عمارتی دوست داشتنییت که هنوز چشم اندازهایی دیدنی دارد!

کم پبش آمده در بازی های وبلاگی شرکت کنم اما مگر می شود سمیه ام بگوید و من اطاعت نکنم پس بازی هم می کنیم:

در مورد جواب تمام بهترین هایش جوابم را همه می دانید...هر چیزی که به ایران باستان و اسپانیا و میکروب ها مربوط باشد بهترین های من است.

 بهترین دوست اما کمی با این سه تا فرق دارد...این روزهای من، در وادی دوست، ٢ نفر بهترین دارد که هردویشان خوب می دانند خودشان را.

 در سرزمین ورزش، من عاشق بسکتبالم با شنا.

 از میان غذاها لوبیاپلو و خورشت کرفس را بیشتر دوست دارم اما تنفری که از ماهی دارم با انزجارم با هیچ کس یا شخص دیگر، تقارن ندارد. همیشه گفته ام که ماهی هیچ وقت این سعادت را نداشته که توسط من خورده شود (آیکون خودتحولی وقتی که حادتر می شود).

 سمج ترین آدم زندگی ام را بگذارید نگویم اما خوشحالم که نامردترین آدم را ندیده ام هیچ وقت.

وحشتناک ترین قضیه ی عمرم...هر وقت که در روزمرگی و عادت های کاذب گم می شوم!...کاش نشوم دیگر!

توی پرانتز: «کیوانشید» نام روز شنبه در ایران باستان من است.

توی پرانتز بی ربط: نفس کشیدن هم اگر بخواهد برایم عادت شود، من نفس نمی کشم دیگر!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا