پاپیتال: قرمه سبزی!
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  

روز عاشورا است. در طول خیابان قدم می زنید و دسته های عزاداری و ازدحام مردم در پیاده روها را نگاه می کنید. بعضی از چهره ها را در کانال فشن تی وی همسایه تان قبلا دیده اید! چند پسر جوانی که از کنارتان رد می شوند با گِل موهای خود را مش کرده اند! از بلندگوی یکی از دسته های عزاداری نوای حسین حسین امشب دلم مست توئه به گوش می رسد! نمی دانید چرا بعضی ریتم ها شما را یاد آهنگ های لوس آنجلسی می اندازد کمی!

اذان ظهر را که می گویند جمعیت توی خیابان در جستجوی رزق و روزی به تکاپو می افتند. جلوی در خانه ای عده ای منتظرند. شما هم به آن ها می پیوندید. صف خانم ها و آقایان به زحمت از هم جدا شده است و جمعیت ثانیه به ثانیه بیشتر می شود. بوی قرمه سبری خوبی به مشام می رسد.

پس از چند دقیقه در حیاط باز می شود و چند نفر با چندیدن ظرف یک بار مصرف هویدا می شوند. جمعیت به سمت غذا حمله ور می شوند و شما به یاد مناظر بی نظیر مترو می افتید. کسانی که به در نزدیک ترند ظرف های غذا را می ربایند. افرادی که غذا را توزیع می کردند پس از از دست دادن آخرین ظرف غذا، در را به زور می بندند و از آن پشت فریاد می زنند: ((اگه غذا می خواید باید تو صف وایسید!)) مردم همدیگر را هل می دهند. دست یک خانم با شتاب توی صورت دختری می خورد که چسب سفیدی روی بینی اش است. دختر جیغ می زند اما در ِ غذا(منظور در خانه ای است که نذری می دهد) نا گهان باز می شود و جیغ دختر در میان جیغ جمعیت گم می شود! مردم به سبک کسانی که از گشنگی در آستانه ی زوالند، توی سر و کله ی هم می کوبند! یک آقای عینکی به زحمت یک عدد قرمه سبزی تهیه کرده و سعی دارد خودش را از میان جمعیت خارج کند. دست یک آقای دیگر به ظرف او می خورد و ظرف غذا در یک حرکت عمودی چند سانتی متر به سوی خدا می رود..ناگهان درش باز می شود و محتویاتش تو هوا پخش می شود...همه جیغ می زنند و باز صدای دختر چسب به دماغ، منهدم می شود!

 با شنیدن آوای غذا داره تموم می شه...هیاهوی جمعیت بیشتر می شود.یک نفرآن وسط غش می کند و  یک نفر هم از آن ته داد می زند کثافتا یکی هم به من بدید! شما تقریبا دارید بالا می آورید و آنقـــــدر مجذوب فضای روحانی شده اید که نمی توانید تکان بخورید. عده ای در مناطقی از تهرانتان در حال کشته شدن هستند! شما هم در این صف دارید به حول و قوه ی الهی تلف می شوید! آقایی از لای در سرش را بیرون می آورد و جمعیت را وادار می کند که صف ببندند. در همین میان همان خانمی که از انتهای صف فحش می داد خودش را به او می رساند و در حالیکه فریاد می زند در را هل می دهد و خودش را وارد حیاط می کند. بقیه هم می خواهند به دنبال او وارد حیاط شوند اما جمعیت داخل حیاط از ورود بقیه جلوگیری کرده و در را به سختی می بندند. آن خانم با صدای بلند اعلام می کند که کثافتا غذای امام حسینه غذا بدید به من. در حیاط بسته است و شما از تماشای این صحنه های بی نظیر محرومید اما مشخص است که سریع به او یک غذا می دهند تا دهنش بسته شود اما او بلند تر داد می زند که من ۵ تا می خوام ٨ تا بچه ی یتیم دارم. وقتی با ۵ ظرف غذا از در خانه بیرون می آید هنوز دارد فحش می دهد. جمعیت به در خانه مشت می کوبند و شعار می دهند!

بلاخره شما به در نزدیک می شوید در همین هنگام خانمی جلوی شما سبز می شود و می گوید من اینجا جلوتر از شما بودم! شما مطمئن هستید که کور نیستید و این خانم را قبلا ندیده اید اما او قصد رفتن ندارد. با او درگیر می شوید او با مشت می کوبد زیر چشم شما!! شما هم روسری اش را به همراه موهایش می گیرید و رسما از جا می کنیدشان!! ناگهان در حیاط باز می شود. شما دستتان را دراز می کنید و به سختی یک غذا می گیرید و با مصیبت خودتان را از میان جمعیت رها می کنید.

 تا به حال در عمرتان برای گرفتن هیچ چیزی اینقدر فلاکت نکشیده بودید. ظرف غذا را در دستتان گرفته اید و خوشحال از از این پیروزی به سمت خانه تان می روید که ناگهان یک نفر ظرف غذا را از دستتان می رباید و فرار می کند!

توی پرانتز١: برای نوشتن این پست کمی دیر شده، اما نوشته های دیماهی من از پیش تعیین شده بودند و فقط حالا برای نوشتنش وقت داشتم.

توی پرانتز٢: دلم برای نوشتن پاپیتال تنگ شده بود. ممنونم بهار که یادآوری کردی. هرکس تعریف پاپیتال را خواست، اینجاست.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: عاشورا