حسود نباشم شاید یک روز!
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم! این را که می گویی دلم برایت ضعف می رود در انعکاس طنین گمشدنی که طعم وحشت دارد! اما دوست ندارم این را تکرار کنی که آنقدر مرده ام، که هیچ چیز مرگ مرا دیگر، ثابت نمی کند، که تو زنده ای و من می بینمت! همین دو روز پیش درجایی که خانه ی توست، من آمدم و تو بودی و من عاشقم، عاشق ستاره ی صبح، عاشق ابرهای سرگردان، عاشق روزهای بارانی، عاشق هر چه نام توست برآن!

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد، می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت! مگر می شود دوستت نداشت وقتی که فریاد می زنی باور مرا که من غریبانه به این خوشبختی می نگرم، من به نومیدی خود معتادم! و من چقدر بیشتر می فهممت در ازدحام بی نهایت امروزم!

باز هم مثل همان ١٩ آذر آشنا به ظهیرالدوله آمدم...هر چند که باور نمی کنم که تو- تویی که برایت زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد-رفته ای!

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین و من از فاصله ها دلگیرم که وسعتشان را دیگر برداشتن میز و بلندتر بودن گیسوان کودکی من هم، از صفحه ی ذهن پاک نمی کند! و او با شکست من، قانون صادقانه ی قدرت را تائید می کند!

در کنار خانه ات که چراغ هم دارد، نشسته بودم و با صدای بلندی که دوستت داشت می خواندم و قلب- این کتیبه ی مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند، به اعتبار سنگی خود دیگر، احساس اعتماد نخواهد کرد! و تو، من و عاشقان دیگرت را خوب می دیدی، ای یار...ای یگانه ترین یار!

دلم را آب می کنی وقتی که می گویی: فردا...حجم سفید لیز با خش خش چادر مادربزرگ آغاز می شود و با ظهور سایه ی مغشوش او در چارچوب در، که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور! کدام فردا و حجم سفید لیز، فروغ؟! تمام شد...دیگر تکرار صدای خش خش هم از یاد من رفته است! این آسمان را کسی آنقدر مغشوش کرده است که دیگر نمی داند دی شده و احساس سرد نور را کم دارد!!...همیشه راست می گویی...آن روزها رفتند، آن روزهای برفی خاموش!

بگذار باز هم حرف هایم را به تو بگویم که همیشه ی خواستنت، خوب است. معشوق من، همچون خداوندی در معبد نپال، گویی از ابتدای وجودش، بیگانه بوده است! و من سر تا پا تردیدم در تراکم پر وهم هر سوال!

 عاقبت یک روز می گریزم از فسون دیده ی تردید و از میان تمام راه های نرفته ام، نرفتنی ترینش را تا انتهای هستَنَش می روم تا ایمان بیاورم به این پاسخ که جسم زندانست یا صحرای آزادی؟! بگذار همه ای که من نمی شناسم بگویند: او وحشیانه آزاد است، مانند یک غریزه ی سالم، در عمق یک جزیره ی نامسکون اما من خطوط را رها خواهم کرد که تنفس هوای مانده ملولم می کند! نمی هراسم اگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد که همیشه دوست تر داشته ام روزهای ابری را که آفتاب را اسیر کرده اند در بازوان پر غرور ابرهای وحشی دوست داشتنی! آنروز که از پس ِ اسارت خورشید در جایی از رسیدنم، شعور نور رخنه می کند، شاید فهمیدم که چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را پر نکرد! شاید آنروز دیگر حسود نباشم به حال پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!..اما امروز پر از حسادتم...خوش به حال پری که زلالی اش آنقدر زیاد، که برای هبوطش تنها فاصله ی کوچک تاریکی شبی که سحر دارد، کافیست!

              ١۵ دی تولد تو بود...تویی که فرمانروای قلمروی نجیب ظهیرالدوله ای

         تولدت مبارک دختر ماه ِدیماه و چقدر بیشتر از هر بار دوستت دارم فروغ ِ آزاده

توی پرانتز١:نوشته های بنفش را خود فروغم گفته است!

توی پرانتز٢: الان به زور دارند من را به جایی می برند...بر می گردم و عکس هم برای این پست دارم.

توی پرانتز ویزه: ممنونم از همه ی عزیزانی  که تولدم را به هر نوعی تبریک گفتند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد ،کلمات کلیدی: 15دی ،کلمات کلیدی: ظهیرالدوله