سکانس آفرینش یک آزاده(برداشت دوم)
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

خداوند ایران باستان در صحرای ازل ایستاده بود و فرمان می داد تا فرشته ها گل ها را بردارند و آدم کنند. صبح بود و تقویم، ١٢ بار از روی اولین روز دی خورشیدی ورق خورده بود. من هنوز یک وجود مستقل نبودم و بصورت پابلیک با بقیه ی گل ها روی زمین ولو بودیم. خدا از میان آن همه فرشته اش، فرشته ی قلم را که لپ هایش موقع خندیدن چاله چوله ای می شد برای آوردن گل من مامور کرد. کنار جایی که گل من بود یک نفر قبلا نارنگی خورده بود و پوست هایش را توی سر ِ گل ِمن انداخته بود! فرشته، گل من را که برداشت پوست های نارنجی نارنگی هم توی جان گل من رخنه کردند. خدا از گل من یک لام تهیه کرد و  من را زیر میکروسکوپ گذاشت. با اولین نگاه فریاد زد:((کور بودی؟ این چیه آوردی با این پوست های نارنگی؟ برو تمیزش کن تا ساعت 9 حتما بیارش بینم.))

فرشته ی قلم درحالیکه غرغر میکرد و به گل ِهنوز زنده نشده ی من می گفت بمیری، گل من را مثل هندوانه بغل کرد و رفت تا چشمه ای پیدا کند. در مسیر چشمه باید از اسپانیا رد می شد همان طور که از یکی از خیابان های فرعی شمال بارسلون گذر می کرد ناگهان انریکه را دید که با ماشینش از آن خیابان رد می شد. فرشته حواسش پرت شد و گل من تـــق روی زمین افتاد. آنقدر هوش از سرش رفته بود که من را رها کرد و دنبال ماشین انریکه رفت! یکی از چشم های من طوری افتاده بود که می توانستم بالا را ببینم. تابلویی بالای سر چشمم بود که رویش نوشته بود " استادیوم نیوکمپ"...داشتم فکر می کردم که این کلمات یعنی چه که ناگهان 11نفر قرمز و اناری پوش به حالت دویدن از روی من رد شدند و و وارد استادیوم شدند! حالا یک تکه هایی از گلم روی آسفالت بود و بقیه اش هم پخش شده بود توی باغچه! فرشته که تازه فهمیده بود امانتی خدا را ویران کرده است بدو بدو آمد و گل من را از گوشه و کنار جمع کرد اما نفهمید که وقتی دارد گل من را از توی باغچه جمع می کند مقداری از خاک اسپانیا هم دارد وارد گل من می شود!

ساعت نزدیک 9 صبح بود... خیلی دیر شده بود...یک دوره گرد از همان هایی که آلوچه های جنگلی واقعی آلوده می فروشند از آنجا رد می شد. فرشته از فروشنده خواهش کرد ما را تا سر خیابان برساند. گل من را عقب وانت قاطی آن خوراکی های خوشمزه ی آلوده گذاشت و همان جا بود که گل من میکروبی هم شد!

به خدا که رسیدیم فرشته با گریه گفت که چشمه ای پیدا نکرده. خدا هم عصبانی شد و فرشته را خلع قلم کرد و قلمش را با خشم پرتاب کرد توی سر ِگل من. ساعت 9صبح بود و من با وجود همه ی ناخالصی های گلم دیگر باید خلق می شدم.

 خدا وقتی به گلم روح می داد با من مهربان بود...برف هم می بارید و من برفی تر می شدم. خدا آخرین نقش را که بر پیکر گلم می زد خوب می دانست که این 12 دی ای ایران باستانی اسپانیایی میکروبی نارنجی اش، دختر سرکش و عصیانگری خواهد شد!!

توی پرانتز1: سکانس آفرینش یک آزاده(برداشت اول) را قبلا نوشته بودم.

توی پرانتز 2: دیروز من و همزاد 12 دی ام تولد مشترکمان را در کنار دوستان مشترکمان در یک دره در کنار ویوارا و آتش جشن گرفتیم..عجیب روزی بود...جای همه تان خالی.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: 12 دی