عشق, من را عاشق تو کرد!
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  

آدم عاشق که باشد عاشق تمام چیزهایی که به نوعی به عشقش مربوطند هم می شود. حالا فرض کن کسی که به عشق تو مربوط است و مهمتر از همه پدر ِ عشق ِ تو است، متولد ماه دی هم باشد، آن وقت دیگر باید به تو حق داد که دیوانه شوی از خوشحالی و آنقـــــــدر از مرز جنون و خودتحویلی بگذری که نتوان تو را در خانه به زنجیر کشید و همه بهتر بدانند که تو رها باشی و سر به بیابان بگذاری!

و من عاشق شدم...آن هم نه از این عاشق های صحیح و سالم و شیک...من مثل یک یک دیوانه ی روانی، عاشق شدم! ریشه ی این عشق شاید از سال هایی می آید که من میهمان مدرسه ی راهنمایی بودم. آن روزها شاید هنوز عشق نبود و فقط رشته های محبتی بودند که داشتند در هم می تافتند تا چیزی به نام عشق شوند و بیفتند به جان این من!

و این تارها آنقـــــــــــدر به هم تنیدند که ناگهان در جایی که من یک ١٩ ساله بودم، قلبم را گرفتند و من دیگر اسیر شدم و همین طور تا امروز در سایه ی این اسارت، عاشق تر هم می شوم!

و این عشق که همیشه از اسارتش مدهوشم، من را که فرانسوی ها را دوست ندارم، عاشق کسی کرد که دیروز زادروز تولدش بود و من به روح بزرگ دی ماهی اش به شدت می بالم. از این عاشق شدن یاد گرفتم عشق که باشد...دی که باشد، آدم، فرانسوی ها را هم عاشق می شود!

و من تا روزی که آزاده باشم و زمین سرای من، عاشق و دیوانه ی میکروب هایی که عشق تا همیشه منند، خواهم ماند و هر سال در هر ٢٧ دسامبر(که مصادف است با ۶دیماه من) سر تسلیم فرود می آورم با احترام برای روح دی ماهی مردی که پدر رشته ی دلخواسته ی من است.

               

                                            پاستور عزیز

                                     پدر میکروبیولوژی و پدر ِبزرگ ِ ما   تولدت مبارک

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: میکروبیولوژی ،کلمات کلیدی: لویی پاستور ،کلمات کلیدی: 6 دی ،کلمات کلیدی: 27دسامبر