حریص باید بود!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  

این روزها زیاد به یاد خودی می افتم که من است! نه اینکه جدیدا به درد خودشیفتگی دچار شده باشم که این درد کهنه است دیگر، اما آسمان ویوارا می باراند هر روز و  من را به کلبه ی ویوارایم که خود این من است، پرتاب می کند!

امروز هوا عجیب خوردنی بود و من، منی که مدت هاست برای کارهایم از عقل سراغی ندارم از نواب تا ایستگاه متروی صادقیه را زیر بارانی که گاهی ویوارا می شد زندگی کردم. رنگ های بی قاعده ی پاییزی من را دیوانه می کنند...راست ترش را اگر بخواهی هر چیزی که قانون و قاعده ندارد به اسارتم می برد! کوچه های تهرانم را با حسی که به قلبم برای تندتر گرداندن خون Oمثبتم توان می دهد، با ولع عاشقم. حریص باید بود که اگر نباشی تمام می شود این کوچه ها و رنگ های پر نارنجی اش و تو!

                   

حس عکس بالا را دوست دارم وقتی که از اینجا عکس می گرفتم نمی دانستم اینجا کوچه است یا پارک و من هر چیزی را که بین یک یا معلق است دوست تر دارم شاید از آنجاست که گاهی می ترسم از هر اتفاق و حادثه و رابطه ای که مطلق است!

هوا نفس کشیدنی بود و من حریص می رفتم! نه از خیابان های اصلی که من دیوانه ام کوچه پس کوچه های دنجی را که راهم را دورتر می کنند شاید! و آن همه کوچه ی فرعی خلوت را رفتم با ذهنی که چقدر شلوغ می شود گاهی! یادم به جایی رفت که پلاکش ٢٢ بود! نه به یاد پلاک ٢٢، که به یاد تویی که بودنت مرا به جایی برد که برای بار n ام در آرشیو ویوارایم بخوانم ذهن آزاده ای را که روزی دست مرا گرفت و پلاک ٢٢ را نوشت! کسی که نگاهش را نمی خوانم امروز می خواهدم که از نو بنویسمش، اما گفته بودم پلاک 22 ادامه ندارد باز!

 شاید داستان دنباله دار دیگری  نوشتم...یک پلاک ٢۵...پلاک ٢۵ای که ملودی ناب لحظه های پر از سوالش پر می شود از آهنگ های پرجواب ابی!

ذهنم جاهای دیگر هم بود...چه اتفاق عجیب و خوبی افتاد دو روز پیش در آزمایشگاه و من، منی که دست هایم نمی لرزید، لرزید این بار! کاش تکه های یک نگاه بی وصله، یکی می شدند هر روز!

ویوارا که می بارد...به سرم که می زند دیگر راه و طول و ارتفاعش مهم نیست! تا آن طرف کوه های کرج هم می روم گاهی!..برف که ببارد که دیگر هیچ ...من مجنون می شوم در دم...منصف که می شوم عمیق، فکر می کنم که پدر و مادرم بیشتر از خیلی حق دارند احساس راحتی نکنند وقتی که من از خانه بیرونم...اما چه کند این من که حریص تر می شود هر روز...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پاییزنوشت