نرها چه زود می میرند!
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  

اعتراف می کنم که با وجود روی زیادی که دارم دیگر رویم نمی شود که سفرنامه بنویسم اما از طرفی دلم هم نمی آید که گفتنی های سفر اخیرم را ننویسم. پس بگذارید دلم به رویم غالب شود همین یک بار!

سه شنبه بود و 21مین روز از یک مهر خوشیدی...اولین بار بود که گذرمان به جایی می رفت که گوش راست تک گربه ی کره ی زمین است! بعد از زنجان و ترکیه این بار به جایی می رفتم که دیگر رسما ترک زبانند و جالب اینجاست که من ترکی را در حد سیب زمینی هم بلد نیستم و اگر کسی با من ترکی حرف بزند در نگاه اول من را کر و لال مفروض خواهد کرد!

خوشحال بودم که راهمان از خطه ی شمال خواهد رفت. از اتوبان قزوین که می رفتیم دانشگاه آزادش هنوز کنار اتوبان ایستاده بود. در این دانشگاه درس نخوانده ام اما دوستش دارم عجیب! از رودبار که گذشتیم سبزها بیشتر می شدند و من، منی که از طراوت و زیبایی شمال دیوانه می شوم می رفتم تا جنون را هم بگذرم. پاییز کمی سایه افکنده بود بر آن همه سبز و بارانی که در شمال اغلب ویواراست ریه هایم را پر از هوایی می کرد که فریاد زدنم را طلب داشت و هیچ کس جز ابی نمی توانست ملودی ساز باشد آن همه فضایی را که زندگی بود!

از رشت که به سمت آستارا می رفتیم همه چیز زیباتر شد. جنگل هایی که تا نوک کوه رفته بودند و سقف سفالی شیروانی خانه ها...راستش را بخواهید عجیب دوست دارم یک برهه ی کوتاه از زندگی ام را در این سرزمین ساحلی به سر کنم. زندگی کردن در جایی که همه اش بوی نم است و صدای جنگل و دریا، برایم به شدت خواستنیست. به ساحل گیسوم هم سری زدیم و من و دریا و دیوانگی...

دیگر هوا رنگ شب بود...از آستارا و اردبیل گذشتیم و به جایی رسیدیم که آب گرم هایش را زیاد شنیده بودیم. فرناز از سرعینشان برایم زیاد گفته بود...کوچک بود و به همان اندازه که گفته بود دوست داشتنی. در بدو ورود سه چهار نفر خودشان را پرتاب کردند جلوی ماشین ما و من از بین هیاهو و تداخل صداهایشان می شنیدم:ویلا...اتاق...هتل

از یک نفر آدرس هتل چالدران را پرسیدیم. نیمی از حرف هایش را فارسی گفت و ناگهان تغییر language داد و بقیه اش را ترکی گفت و اینگونه بود که ما کلا چیزی نفهمیدیم!

هوا از همان هواهایی بود که من دوست دارمش...خنک...خیلی خنک و شاید سرد. فردای آن روز و آب گرم سبلان.می دانم خاصیت های زیادی دارد اما من چه کنم که تحمل ندارم برای ماندن در آبی که داغی اش خفه ام می کند. و من فقط به این فکر می کردم که آب گرم گاومیش گلی که 20 درجه از اینجا هم گرمتر است و دمایش 54 درجه سانتی گراد است دیگر چه باید باشد!!

مغازه های سرعین اغلبش عسل فروشیست و زنبورها دور سرت پرسه می زنند! برای خریدن عسل با آقایی آشنا شدیم خوش صحبت که اطلاعات خوبی داشت از عسل و زنبورعسل. من نمی دانستم که زنبور عسل تنها موجود زنده ایست که روی هوا جفت گیری می کند و زنبور نر بالافاصله بعد از جفت گیری می افتد و می میرد و چه عجیب که در جمعیت زنبورها، نرها چه زود می میرند! نمی دانستم زنبورهای یک کندو همه ماده اند:یکی ملکه است و بقیه ی ماده ها، زنبورهای کارگر. و از همه مهمتر نمی دانستم که زنبورهای اسپانیایی و ایتالیایی از زنبورهای ایرانی عاقلترند و دیرتر نیش می زنند!

پنج شنبه صبح برای خرید به آستارا رفتیم تا اینبار گردنه ی حیران را در روشنایی ببینیم. آنروز گرچه مه نداشت اما چقدر این گردنه ی معروف ایرانی دیدنیست.

      

 در آستارا تا مرز آبی ایران و آذربایجان رفتیم. کمی آنسوتر باکو بود.

     

 علیرضا جان برادر عزیزم به من می گفت: از مرز رد شو تا با تیر بزنن بکشنت

بعد از آن به اردبیل رفتیم. از اردبیل خوشم آمد. در بسیاری از مغازه ها یا عکس دایی بود یا رضا زاده. بازار سنتی اش را دوست داشتم. هرچند که من صفویان را دوست ندارم اما بقعه ی 700 ساله ی شیخ صفی-جد شاه اسماعیل- هم حال و هوای دلنشینی داشت.

         

 در یکی از اتاق ها با سقفی کوتاه قبر شیخ صفی بود با 6 نفر دیگر،قبر شاه اسماعیل هم بود...حس غریب و ترسناکی داشت آن اتاق. در سرسرای اصلی سقف گنبدی شکل به سبک سقف داخلی عالی قاپوی اصفهان، پر بود از کنده کاری هایی به شکل ظروف مختلف. در تمام این جاهای خالی ظرف های قیمتی بوده که به لطف قاجارها مقادیری از آن ها امروز در موزه آرمیتاز در روسیه است.

         

من همیشه شگفت زده می شوم از کارهای قاجاری ها داستان این فرش که عکسش در بقعه بود را شما هم بشنوید:

         

در زمان قاجار سقف بقعه نیازمند تعمیر بوده اما بخاطر کمبود بودجه این فرش گران بها را می فروشند تا سقف را تعمیر کنند...اما پول خورده می شود و سقف تعمیر نمی شود! خوشحال باید باشد این فرش، که امروز میهمان موزه ر ویکتوریای انگلستان است.

جمعه که باز می گشتیم از مسیری آمدیم که به اتوبان زنجان می رفت و من دلم تنگ شد برای راه تا بی نهایت زیبایی که از آستارا می گذشت.

کلیشه ایست اما بگذارید بگویم ایرانمان بیشتر از خیلی، زیباست...کاش توریست ها بیشتر بدانندش!!!!

توی پرانتز:نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان هنوز ادامه دارد پس اگر خواستید اینجا را کلیک رنجه کنید.

بعدا توی پرانتز شد: جمعه ١ آبان روز جدیدی بود در دفتر خاطرات ذهن مشغولم. صبح به اتفاق اقلیما پولادزاده-بهنامترین-بهاره رهنما و سعید پورمحمودی-گوینده ی رادیو جوان- به بازارچه ی خیریه ای رفتیم که برای کمک به کودکان محک برپا بود. کودکانی که کوچکند و لطیف اما در جدالند با نارفیقی که نامش سرطان است. پس از آن به نمایشگاه مطبوعات سری زدیم...شلوغ بود و سر و صداهایی برپا((بدون توضیح))!! آسمان به سمت غروب می رفت که به تئاتر سنگلچ رفتیم. کاش آن همه دیر نبود تا می توانستم به دعوت بهاره رهنمای عزیز تئاتر خوب و جدیدش- هاملت با سالاد فصل- را می دیدم.

...آزاده از کلبه ی ویوارا