یک شش سالگی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

 راه افتاده بودیم تا برسیم و این رسیدن ما را به جایی برد که تاریکی مرموز جاده را در شب میهمان باشیم. گفته بودم که می ترسم از امتداد تاریک این دشت های تاریک و سایه های مخوف کوه ها در آن دورتر ها، اما کسی که دوست دارم صدایش را، گفت نترس و من نترسیدم !!!

و اینگونه بود که بهانه ای که واژه هایش کنگره ی میکروب شناسی بالینی تعریف می شوند، من و دوستانم را به شیراز آورد تا من تولد ۶ سالگی ِ راوی لحظات آزاده ام را در شیراز جشن بگیرم.

اینجا شیراز است...همان جایی که پرسپولیسش را عاشقم و حافظش همراه همواره ی من است!

اینجا شیراز است...خانه ی گلشید... همان کسی که بخشی از بهترین خاطرات دانشگاه من است.

و باز امروز فرصتیست برای گفتن از آن هایی که خواندن لحظاتی را که گاهی من است با منند:

 پدر نازنینم:خدا را سپاس برای پدری چنین نازنین که من دارمش

    Alguien Te Quiere :que siempre ha sido mi número uno

 نوید: بهترین دوست بهترین مراحل زندگی ام. برای به دنیا آمدن کوچولوی شبه دی ماهیت لحظه شماری می کنم

سامان: هرچند که برای من اوج عذاب است که کسی کامنت دونی ام را به جای نظر، پر از شکلک کند اما عاشق شکلک های کیلویی توام حقوقدان

سینا: سینا داداش خیلی وقته از - - - - - - - سیزی خبری نیستا

6080 بزرگ: ابی گفته بود: تو رو پیدا کردم امشب...بعد شب های مصیبت ...بعد دل بریدن از من...بعد دل بستن به غربت...ابی را نمی دانم اما روح جهان راست می گوید حتما

بهنامترین: انار و برف و یلدا، هر چه را می خواهی به نام خودت بزن که تو دی ماهی هستی و هر چه بخواهی از آن توست

سوسن: وکیل نازنین من در دادگاه فردایت حق را ار عقل بگیر که من خسته ام از این برد هرباره ی عقل

  پ درام یگانه معافی: کاش می شد گاهی معاف از عقل هم بود...آنوقت شاید می شد به اتوبان زد و برعکس رفت و  به تیر برق نخورد!

فرناز: برایت از خدا می خواهم همان روزهایی را که تقویم مردادی ات کم داردش گاهی

کلاغ راست مغز: ساده...صمیمی و دوست داشتنی ترین راست مغز ویوارای من

 بشیر: نوشته هایم را می خوانی اما آنقـــــــــــــــدر روی فرانسوی ات زیاد است که کامنتی از تو نمی ماند اینجا

سمیه ام/هرا/ندایی/امید یگانه ی عزیز/سیدهاD /دن کیشوت اسپانیایی/پیمان/احسانینو/سعادت/فریبا/سیما/نازیلا/فرهاد/م.پارسا/Bluestar/میلاد/ریموند/لی لی/بهار/روزبه/راهبه/جناب میفروش/آرش بابایی/ابرک قله نشین/ساروی ریکای نازنین/صبا/محمدجواد شکری/اقلیمای عزیز/استاد علیرضا/محسن الف.جیم.//آنتیگونه/نگار پورشعبان/پویا کوشنده/یاشار/نهان کوچولو/حاج عادل عزیز/شوکول/سجاد/بانو/علی پویا/سهند/عادل/مهراوه/یاسین/محمد١٣٠٠٢/گیلدا/میثم زمان آبادی عزیز/unfogiven/فاطمه/زهره/سورنا رضوانیه/ژوپی/سجاد/سمیرا/جواد/نرگس خرقانی/کسری/ستایش/طوبی/محمدینو کتونی/قاف/فرشید/آیدا/فرهنگ/نارگل و ...

همه تان را دوست دارم که همیشه بودید و من تنها نبودم که چقدر حس خوبیست وقتی تو نگفته ای و می شود شنید و من اینجا یاد گرفتم که تنها نباشم با هیچ سکوتی که فریاد نیست.

و باز مثل هر بار

                     قلب تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود منقلب

توی پرانتز١: در حال حاضر که در حال ویرایش این نوشته هستم ساعت 3نیمه شب است.بیشتر از 3 ساعت است دارم جان می کنم اما زینب و گلشید آنقدر توی سر و کله ی من و خودشان زدند که خودم هم نفهمیدم چه نوشتم.زینب پشت سر هم تیکه های زبان اجدادی اش را تکرار می کند. دوستان اهل سرزمین های غرب مازندران توجه کنند زینب ما مدام در حال تکرار کلمه کوره اسب است.

توی پرانتز٢: اگر دوست داشتید در نظر سنجی انتخاب وبلاگ های برتر بانوان شرکت کنید، اینجا را کلیک رنجه کنید.

...آزاده ار کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: 6سالگی