Spanish Kiss !!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

به سمت فرودگاه استانبول می رفتیم. دیگر با همتوری هایمان آشنا شده بودیم. سوار هواپیمای اونور ایر- یکی از هواپیماهای داخلی ترکیه- شدیم. باران نم نم می بارید و ترس من را از پرواز بیشتر می کرد. پسر جوانی که پیدا بود ترک است، کنار علیرضا نشسته بود و خیلی زود خوابش برد. بالای ابرها بودیم که ناگهان چند قطره آب محفظه ی فن بالای سرش روی صورتش ریخت و به طرز بدی از خواب پرید! من و علیرضا انسان های خبیثی نیستیم اما تحمل نخندیدن سخت بود!

صندلی من کنار اتاق میهمان دارها بود وقتی دیدم چرخی پر از خوراکی های متنوع را از کمد درآوردند خیلی خوشحال شدم. داشتم فکر می کردم که از بین آن همه کدام را انتخاب کنم، که  منویی را در دستانم گذاشتند:

                     کوکاکولا    5 لیر

                     نسکافه    3.5 لیر

                     و...

این حرکت به شدت شرکت هواپیمایی ترکیه را در نظرم کوچک کرد! آنجا دلم برای هواپیماهای خودمان تنگ شد که چقدر خوب از میهمان هایشان پذیرایی می کنند.

ساعت 4.30 در فرودگاه ازمیر به زمین نشستیم. تور لیدرمان به استقبالمان آمد و راهی کوش آداسی شدیم. شهری که معنایش جزیره ی پرنده است و در غربی ترین نقطه ی ترکیه خانه کرده است.

هتل تاتلیس محل اقامت ما بود.

   

آنجا فهمیدیم این هتل از دارایی های ابراهیم تاتلیس-خواننده ی معروف ترک ها- است. هر چند که هتل مجهز، دوست داشتنی و برایم پر از خاطره بود اما به این خواننده کوچکترین علاقه ای ندارم. اتفاقا در یکی از شب های اقامتمان به هتل آمد. مردم در لابی دورش جمع شده بودند اما من اصلا دوستش ندارم.

فردای آنروز-یکشنبه-به آدا لَند -بزرگترین پارک آبی اروپا- رفتیم.

 

 از 10 صبح تا 5.30 بعداز ظهر آنجا بودیم! از لذت سوار شدن بر سرسره های آبی متنوعش هر چه بگویم کم است. آنجا پر از صدای جیغ هاییست که از عمق هیجان می آید. در ورای این صدای شاد، صدای بلند موسیقی هم غوغا می کرد. در محوطه ی وسط پارک، رقص باران برگزار می شد.

   

مردم با ملیت های مختلف در آن جا جمع می شدند و در میان فواره های آب می رقصیدند. تعداد ایرانی ها کم نبود! این را وقتی فهمیدم که آهنگ مهدی اسدی فضا را پر کرد و عده ی زیادی همصدا فریاد زدند: پاشو..بیا پیشم..اگه نباشی دیوونه می شم...

تلاش نکنید که من را درعکس بالا پیدا کنید...نگرد ...نیست

یک توضیح هم باید بدهم: فکر نکنید در آنجا همه مایوهای مبتذل به تن داشتند و قطعه ای از جهنم بوده! هر کس هر طور که دوست داشت بود! یکی مایوش اش شبیه مایو بود و یکی هم مایوهای مخصوص و کلاهداری پوشیده بود که تمام نقاط بدن و موهایش را پوشانده بود! دموکراسی و احترام گذاشتن به عقاید و مذاهب انسان ها، موجود زیبایی نیست آیا؟؟!!!

یکی از سرسره های آبی از بین یم غار تاریک می گذشت. فقط سر می خوردی و از ته دل جیغ می زدی چون چشم هایت هیچ جا را نمی دید!

دلم بدجور پارک آبی آدا لند را می خواهد..کاش کسی در اینجا یکی بسازدمان!

فردایش-دوشنبه- برای دیدن شهر سه هزار ساله ی افسوس(Efesus ) به سمت سِلچوخ و ازمیر راه افتادیم. در این مسیر با یک راننده ی تاکسی دوست داشتنی آشنا شدیم که بر خلاف دیگران انگلیسی را خوب حرف می زد. مرد میانسالی بود خونگرم و مهربان. سوار فیات تمیز و زرد رنگش شدیم. آقا مصطفی اطلاعات خوبی از منطقه به من داد. اول ما را به خانه ی ننه مریم برد.

     

   

اینجا همان خانه ایست که حضرت مریم آخرین سال های زندگی اش را در آن سپری کرده. می گویند قبر خودش هم در این حوالیست اما کجاست؟! کسی نمی داند!

شمع روشن کردیم و در کنار تعداد زیادی شمع گذاشتیمشان. هوا به شدت نفس کشدنی بود. نزدیک خانه ی حضرت مریم، دیوار آرزوهاست. دیواری بزرگ که پر شده از پارچه های رنگارنگی که آرزوهای مردمی از سرزمین های مختلف را در دلش دارد!

    

 آرزویم را نوشتم و سپردمش به دیوار آرزوهایی که کاش برآورده شوند.

پس از آن آقا مصطفی ما را به اِفِسوس سه هزار ساله برد. چقدر برای دیدنش عطش داشتم. در نگاه اول شبیه تخت جمشید خودمان بود.

       

اما با تمام عشق بی دریغی که برای تخت جمشید و هخامنشیان قائلم، اعتراف می کنم که افسوس بسیار بزرگتر و با شکوه تر از پرسپولیس نازنین ماست.  وقتی در بازمانده های خیابان های آن روزها راه می روی، انگار روحت را به حکومت عظیم روم شرقی آن روزها برده ای!

 

 چطور بگویم که من چطور عاشق افسوس شدم! شاید از آنجاست که  پساز  اسپانیا، به ایتالیا و آثارش علاقه ای قلبی دارم. اینجا با این یادگارهای رومی اش انگار بخشی از خود ایتالیاست و حتی لحظه ای هم به یادت نمی آید که اینجا کشور همسایه ی تو، ترکیه است!

برای من جالب تر از همه، مرکز تئاتر شهر افسوس بود..سه هزار سال پیش و یک مرکز تئاتر!!

آنجا هم دوست های زیادی پیدا کردم. امریکایی ها جزو عزیزترین دوستان من در این سفر بودند. آنقدر صمیمی و دقیق به حرف هایت گوش می دهند که اگر احساساتت را کنترل نکنی، دلت می خواهد بغلشان کنی!

وقت خداحافظی از آقا مصطفی، کتابی در مورد افسوس به من هدیه داد که به شدت ذوق زده ام کرد. وقتی از او خواستم روی کتاب برایم یادگاری بنویسد گفت که بلد نیست انگلیسی بنویسد و فقط حرف زدنش را بلد است. از او خواستم به ترکی برایم بنویسد. وقتی ترجمه اش را خواستم،گفت:نوشتم اینجا منتظر می مانم تا سال دیگر در همین جا دوباره ببینمتان.

وقتی در ایستگاه اتوبوس(چیزی شبیه ون) برای رفتن به هتل منتظر بودیم، نکته ی جالبی توجهم را جلب کرد! مسئول ایستگاه با بی سیم با یکی از راننده ها تماس گرفت و گفت:4مسافر داری.4صندلی ات را خالی بزار!

بعد از ظهر همان روز در هتل با کسی آشنا شدم که عاشقش شده ام. چند دختر جوان که چهره هایشان از شرق آسیا خبر می داد در استخر هتل شنا می کردند. از آنجا که همیشه دوست دارم دوست پیدا کنم، از ملیتشان پرسیدم.وقتی نام کره راشنیدم،

پرسیدم :کره شمالی؟

همصدا فریاد زدند:nooooooooooooooooooooooooooooo...God forbiden

هرچند که یک قسمت از سریال جومونگ را هم ندیده ام، بهانه ی خوبی بود برای نزدیک تر شدن به آن ها. وقتی فهمیدند سریال وطنی شان در کشور من عاشقان بسیاری دارد، هیجان زده شدند.

با یکی از آن ها صمیمی تر شدم.نامش Sema بود و بسیار به هم شبیه بودیم(نه از نظر قیافه). مهمتر از همه آن که نوشتن بخشی از زندگی هردویمان بود. نزدیک 2ساعت از همه چیز حرف زدیم. در سئول زندگی می کرد و با دوستانش به این سفر آمده بود! قول داد وبلاگی برای خودش بسازد. از دین هایمان زیاد گفتیم. مسیحی بود و پروتستان. با یک ایمان قلبی با هیجان تعریف می کرد که به جهنم نخواهد رفت هر کس که معتقد است پسر مریم را!

این دختر ٢٢ساله ی کره ای به شدت به دلم نشست. گفت که سال بعد به ایران می آید. از آنجا که قرار بود هر دویمان تا ۴شنبه در هتل باشیم خیالمان راحت بود که وقت کافی داریم برای مبادله ی آدرس ایمیل هایمان. قرار بعدی مان را برای فردا بعد از ظهر گذاشتیم.

لذت تماشای غروب دریا از پنجره ی هتل را فراموش نخواهم کرد.

   

صبح سه شنبه به همراه تور به مرکز شهر کوش آداسی رفتیم. من نمی دانم کجای قیافه های ما تابلو است که همه تا ما را می دیدند می گفتند: ایران؟ احمدی نزاد؟!

وقتی به هتل برگشتیم مسئول پذیرش کاغذی را به همراه کلید اتاق به ما داد. Sema نوشته بود که مجبور شده اند امروز هتل را ترک کنند...دلش برایم تنگ می شود..ایمیلش را برایم نوشته بود تا ارتباطمان قطع نشود. بغض گلویم را گرفت اما خوشحال بودم از با معرفتی Semaکه حتی شماره اتاف ما را هم نداشته اما اسمم را در کامپیوتر هتل جستجو کرده اند و اتاقمان را پیدا کرده و نوشته را به کلید چسبانده بود.

در این سفر رسما خودم را با اسپانیایی ها خفه کردم! شب آخر با لباس بارسلونایم در لابی هتل بودم که یک پیرزن خوش پوش با موهای سفید کوتاه به طرفم آمد.به لباسم اشاره کرد و به اسپانیایی گفت فقط کاتالان. انگلیسی بلد نبود.با زبان محبوبم به او گفتم  اسپانیا و کاتالان را خیلی دوست دارم. خیلی خوشش آمده بود. موقع خداحافظی ناگهان جلو آمد و در حالیکه مرا می بوسید گفت به خاطر کاتالان. و من  به شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت ذوق زده شدم بخاطر این بوس اسپانیایی که روی گونه ام نشست.

شاید باورتان نشود اما یکی از مغازه دار های درون هتل فکر کرده بود من اسپانیایی هستم. به اسپانیایی به من خوش آمد گفت. گفتم که ایرانی هستم و من واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــا متاسفم که بعضی از مردم دنیا یا ایران را نمی شناسند یا فکر می کنند ایران همان عراق است!!

در شب آخر سفرمان مثل تمام آخرهای دیگر دلم گرفته بود! یکی از کارکنان هتل در این چند روز من را مسی صدا می زد. آخرین ثانیه های شب وقتی برایم دست تکان داد و آخرین مسی اش را گفت، گفتم:مسی فردا صبح داره می ره! 

گفت فردا صبح قبل از رفتن می بینمت.اما ما صبح ساعت 5 باید هتل را به مقصد فرودگاه ترک می کردیم و من دیگر دوست بارسلونایی مهربانم را ندیدم.

توی پرانتز١: شما را نمی دانم اما خودم قسمت آخر سفرنامه ام را بیشتر دوست دارم.

توی پرانتز٢: من و Sema با هم در ارتباط هستیم، خدا همین اینترنت کم سرعت را هم از ما نگیرد! او هم مثل شما وبلاگ من را می بیند با این تفاوت که به قول خودش زبان فارسی برایش چیزی شبیه نقاشی است.

توی پرانتز3: مردم کره ی جنوبی بسیار خوش قولند این را وقتی فهمیدم که دوست کره ای ام، وبلاگی که قولش را داده بود ساخت. جالب است که بنا بر موازین کشور ما، وبلاگش فیلتر است!! به شکرانه ی فیلتر شکن توانستم وبلاگش را ببینم ولی واقعا هنوز هم نمی دانم چرا باید آن وبلاگ فیلتر باشد!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا 


کلمات کلیدی: کوش آداسی ،کلمات کلیدی: خانه ی حضرت مریم ،کلمات کلیدی: پارک آبی آدالند ،کلمات کلیدی: افسوس-efesus