اکسیر عشق به زرم افتادو مس شدم!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸  

برای ناهار به همراه تور به یک رستوران عجیب می رویم. می گویم عجیب چون آنقدر به ما غذا خوراندند که دیگر داشتیم بالا می آوردیم. هر بار که غذا تمام می شد به خیال اینکه خدا را شاکریم تمام شد می خواستیم بلند شویم اما باز می آمدند چنگالی قاشقی می گذاشتند و ما و همتوری هایمان پناه بر خدا می بردیم! هزینه ی این ناهار یه عهده ی تور بود. این را گفتم که فکر نکنید ما را برده بودند آنجا تا یک عالمه پول بخاطر این خوردن های اجباری از ما مطالبه کنند و بعد بشینند دور هم و بخندند.

بعد از ناهار به دیدن یک شوی چرم رفتیم. چرم های فوق العاده زیبایی که خیلی هم گران بودند(از این آیکون ها که چرا پول ایران در حد چمن است؟!) سه خانم و یک آقای مانکن که به جان خودم و به اعتراف تمام همتوری هایمان این آخری با انریکه مو نمی زد، با کت ها و بارانی های چرم می آمدند و مانند fashion tv همسایه ی شما، راه می رفتند.

        

بعد به پاساز oloviom برده شدیم. بر عکس اکثر خانم ها من علاقه ی چندانی به خرید ندارم. نه اینکه اصلا نداشته باشم که اگر اینطور باشد قطعا معلول ذهنی محسوب می شم اما خیلی ندارم...منظورم علاقه است! بیشتر ترجیح می دادم به دریا پناه ببرم که بردم.

در خیابان راه می روم و مردم استانبول را نگاه می کنم. هر کس هر طور دوست دارد لباس پوشیده و چون اجبار در کار نیست کسی که حجاب را انتخاب کرده آنقدر اعتقادش قوی است که یک تار مویش هم پیدا نیست و من باز افسوس می خورم که کشور متمدن من را تا کی کاری هست با اجبار؟!

غذاهای ترکیه به خوشمزگی قرمه سبزی های ما نیست اما خوردنیست. مخصوصا کباب ترکی یا به قول خودشان دونُر معروفشان.

       

شهر پر از گاری هاییست که هندوانه را نه درسته بلکه ریف ریف می فروشند. و چقدر می چسبد خوردن هندوانه در وسط خیابان آن هم وقتی که برایش یک و نیم لیر پول داده ای.

شب های استانبول را دوست داشتم خنک بود و خوشرنگ. مغازه ها بسته می شوند و در عوض پیاده رو ها پر از فروشنده هاییست که وسایل رنگارنگشان را روی مین پهن کرده اند و با صدای بلند قیمت ها را اعلام می کنند..١٠ لیر..٢۵ لیر و...

مسجدهایشان هم در شب نور دارد!

       

جمعه آخرین روزی بود که استانبول ما را در خود داشت. هر چند ساحل صدایم می کرد و دریا کاری می کرد که دلم ضعف می رفت اما ایا صوفیه را مگر می شد ندید؟! این مهمترین اثر تاریخی استانبول  که ٩١۶ سال کلیسا بوده و پس از ان ۴٨١ سال مسجد و حالا موزه! و چقدر زیباست اینکه وقتی ایاصوفیه مسجد شد هیچ کس از روی دیوارها عکس های مسیح، حضرت مریم ، صلیب ها و هر آنچه نشان از مسیحیت است نکنده و نابود نکرده است!

       

 راهرویی که مارا به ایا صوفیه می برد هم تاریک و هم کمی مرموز! شاید گذر از این همه مرزی که گذشته ی ماست، چهره اش را وهم پاشیده! در گوشه گوشه ی دیوارها تصاویر مذهبیست که از کنار هم گذاشتن کاشی های رنگی جان گرفته اند.

  

 آیا صوفیه در آن روزها که کلیسا بود سه بار هم در آتش سوخت و از نو بنا شد تا امروز هم سهمی از تاریخ کشورش باشد. ایا صوفیه علاوه بر معماری کلاسیک بیزانسی اش بخاطر معرق کارهای زیبا و غنی در یادها می ماند. ایران من هم چه بسیار دارد جاهایی که دیدنی اند اما کمتر توریستیست که به قلمروی اصیل ما پا بگذارد..چرا نمی گذارد، من نمی دانم!

در فاصله ای کم از ایا صوفیه، کاخ توپکایی خانه دارد. این کاخ آنقـــــــــــــــــــــدر بزرگ است و دیدنی دارد که ما با همه تلاشمان نتوانستیم همه جایش را ببینیم آنطور که من دوست دارم سوراخ سنبه ها را خلع سلاح کنم و از هر گوشه ی ساکتی سر درآورم. این کاخ چند صد سال عمر دارد و پر است از هدایایی که در زمان قاجار به حاکمان ترک داده شده! من هنوز هم نمی فهمم اولین مدال طلای شیر و خورشید ایرانی چرا باید در موزه ی توپکایی باشد!! این قاجار ها را خدا حفظ کند که اینقدر خوب بودند!!! یک تخت تزئین شده با جواهرات کوه نور هم بود که در کنارش نوشته بودند اهدایی از نارشاه. اهدا شده یا دزدیده..نمی دانم اما می دانم که نادرشاه افشار به اندازه ی معجزه های قاجاری خوشحال نبود!!!

در قسمت موقوفات کاخ، دندان حضرت محمد که در جنگ احد شکسته بود و جای پای حضرت محمد روی یک سنگ نگهداری می شود. این ها نوشته های روی چیزهایی بود که من در آن کاخ دیدم و تنها دیده هایم را بازگو کردم. اگر در واقعی بودنشان شک دارید..من را قتل عام نکنید لطفا.

در قسمتی از کاخ یک بالکن بزرگ به دریا مشرف می شود. منظره ی فوق العاده ای که دیدنش من را سیر نمی کرد.

دیگر پاهایمان توان نداشت وگرنه توپکایی باز هم چیزهایی برای دیدن داشت. یک گروه مانکن روسی که برای اجرا برنامه به ترکیه آمده بودند هم در توپکایی قدم می زدند.

شب وقتی به سمت هتل می رفتیم. من چیزی دیدم که اگر جلویم انسانی را هم قربانی می کردند حاضر نمی شدم از خریدنش دست بردارم. و از آنجا شد که من صاحب یک عدد لباس اورزینال بارسلونا شدم و نامم شد لیونل مسی

                                                                                 ادامه دارد....

توی پرانتز ١:خود می دانم که در آپدیت کردن کلبه ویوارا، بد و تنبل و نامنظم شده ام...سوگند می خورم که خود را به نشان تنبیه،به سبک کتب عهد عتیق حلق آویز کنم

توی پرانتز٢ :تا امروز عصر این سعادت نصبیم نشده بود که اثر بی نظیر و هنری و ماندگار اخراجی های ٢ را ببینم. امروز این سعادت بر سرم بارانده شد. لذت بردم در حد وافر!!واقعا شاهکاری بود بی بدیل در حد موقوفات قاجار!!!!!!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: موزه توپکایی ،کلمات کلیدی: ایا صوفیه