عکس هایم را چه می شود؟!!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  

شما را نمی دانم اما من عجیب از خاطراتم جا مانده ام. منی که همه چیز را با تمام آنچه که نامش جزئیات است، ثبت می کردم حالا پر از خاطراتی نوشتنی ام که در دالان رو به دی ماه ذهنم، جا مانده اند. امروز از تنبلی های ذهن شلوغم فاکتوری گرفتم تا فرصتی باشد برای گفتن از یک سفر.

یکشنبه بود و ١۴دهمین روز از تیر، که راهی شهری به نام زنجان شدیم. به سمت بنایی ٨وجهی می رفتیم که نامش گنبد سلطانیه است. منی که عاشق و دیوانه ام تخت جمشید،بیستون، تپه های همگتانه و سیلک و هر چه را که رنگ ایران باستان دارد، فکر می کردم که دوست نخواهم داشت گنبد سلطانیه ی ایلخانان مغول را! چرا که من تاریخ ایرانی ایرانم را دوست دارم فقط و از همین جاست که تاریخ را تا زمان ساسانی دوستتـــــر دارم! بعد ساسانی نه اینکه دوست نداشته باشمش اما کمتر! تاریخ بعد از ساسانی را کمی دوست ندارم نه اینکه با اسلام مشکلی داشته باشم.نه، که من خود مسلمانم شاید، اما تاریخ کشور من تا ساسانیان ایرانی تر است! من حکومت صفوی ها و قاجارها را دوست ندارم دیگر چه برسد به ایلخانان مغولی که ایرانی هم نیستند! با این ذهنیت که از ایلخانیان بیزارم، راهی گنبد سلطانیه شدم که یادگار عصر ایلخان است!

اما از آنجا که همیشه هر باوری نمی رود که باید شود، دور نمای ذهنی ام عجیب خطا رفته بود و من دلداده ی گنبد سلطانیه شدم!

گنبد سلطانیه

در ٣۵ کیلومتری زنجان این اولین و بزرگترین بنای آجری جهان که در دل دشتی خوش آب و هوا خانه دارد را به دستور سلطان الجایتو ایلخانی که بعد ها مسلمان شد و شیعه و نامش محمد خدابنده، به تقلید از آرامگاه برادرش غازان خان(که آن نیز از بنای آرامگاه سلطان سنجر در ( مرو ) الهام گرفته ) ساخته اند.

می گویند انگیزه ی ساخت این بنا انتقال پیکرهای مطهر امام علی و امام حسن به اینجا بوده اما به همان نسبت دلایلی هست که دلالت دارد بر اینکه اینجا را ساخته اند تا خانه ی ابدی سلطان محمد خدابنده باشد. فارغ از دو دلیل بالا گنبد سلطانیه ((بی نظیر)) لقب می گیرد نه بخاطر آن و نه بخاطر این، بلکه بخاطر وسعت شکوه معماری ایرانی که در خطوط منظم خشت هایش حک شده است!

      ایوان طبقه ی دوم

ساعت نزدیک ٧ بود و گنبد سلطانیه می رفت تا تعطیل شود و همین او را به سمت خلوتی دلخواسته می برد. در طبقات قدم می زدیم و من غرق در کشش مرموز بنا مشغول عکس گرفتن بودم که خوفی لطیف  همرنگ غروب مرا گرفت... دور رو برم را که نگاه کردم کسی نبود...ترسی که کم رنگ هم نبود سایه اش روی دیوار افتاد و وادارم کرد که پدرم را صدا بزنم با صدایی که بلند بود...صدایم در انعکاس بی صدای خشت ها گم شد و من جوابی نشنیدم...آنجا بود که با شتاب اتاق های طبقه ی دوم را دویدم تا به خانواده ام برسم و بیشتر باورم شود که من چقــــــدر می ترسم از هر جایی که شاید جن و روح دارد!

    در طبقه ی سوم به گنبد فیروزه ای که رسیدم زیر پایم تمامش دشت سلطانیه-یا همان ((قنقور اولنگ)) مغول ها- بود ! 

از پلکان تنگ و مارپیچ پایین آمدیم. در طبقه ی همکف ٩ پله ای که در ایوان جنوبی قرار دارد تا اسرارآمیزترین فضای گنبد پایین می رفت! در امتداد آخرین پله یک فضای دالان مانند با دو ورودی کوتاه به فضای مستطیل شکلی وصل می شود که نامش سردابه -همان آرامگاه ابدی سلطان- است! مغول ها در روز مرگ متوفی چادری در اینجا بر پا می کردند و جسد را در آن می گذاشتند. صبر می کردند تا روزی که رمقی برای گریه کردن برای عزاداران باقی نمانده باشد، سپس جنازه را تا تپه ای که کورگان نام داشت برده و دفن می کردند. اما جسد خود سلطان محمد گوبا در همین سردابه مدفون است. سقف کوتاه و هوای خنک سردابه به طرزی مسکوت مرگ را فریاد می زد!

در بالای سردابه در همان طبقه ی همکف تربت خانه است که در آن مقداری از تربت خاک امام علی و امام حسن که توسط سلطان محمد آورده شده، نگاه داری می شود.

خداحافظی از گنبد سلطانیه آسان نبود. دوست داشتم آنقدر بمانم تا خورشید پشت آن کوه هایی که در افق  ِدشت، خانه داشتند پنهان شود نه برای اینکه هوا تاریک شود و من سکته کنم بلکه فقط برای اینکه کمی بیشتر بمانم و صدای حرف های آن همه خشت نوازشم دهد!

گرچه هوای آنروز پر از گرد و غبار بود، از شهر سلطانیه که دور می شدیم گنبد فیروزی ای این بنای ۴٨ متری که از سال ٧٠۴ هجری قمری در اینجا خانه دارد، هنوز پیدا بود. هرچند عصر درخشان شهر سلطانیه تنـــــها تا آنروز که جسد سلطان محمد را روی دوش ها به سمت مدفنش می بردند پا بر جا بود اما برای خاک کهن این قلمرو همین بس که امروز فهرست میراث جهانی یونسکو نامی به نام گنبد سلطانیه هم دارد!

به زنجان که رسیدیم در هتل جهانگردی اش ساکن شدیم و برای شام میهمان سفره خانه سنتی کاروانسرای سنگی زنجان شدیم. شامش تعریفی نداشت اما فضای دوست داشتنی ای داشت که از قرن ١١هجری قمری و زمان شاه عباس اول می آمد. پلان این کاروان سرا به سبک چهار ایوانی است و حجره های آن با سقف های قوسی در یک طبقه قرار دارند. استفاده از سنگ به عنوان مصالح اصلی در ساخت کاروان سرا باعث شده که این بنا با عنوان کاروان سرای سنگی و در زبان محاوره ای داش کاروان سرا معروف شود.

روبروی همین کاروانسرا ایستگاه راه آهن زیبای زنجان است. راه آهن ها زیبا هم اگر نباشند من دوستشان دارم! قطار...راه آهن و سفر،برایم تا همیشه حس دلنشین ((آمدن)) دارد!

فردای آنروز دوست داشتیم از رخت شویخانه و موزه ی مردان نمکی و غار کتله خور دیدن کنیم اما با این بهانه که دوشنبه است و تعطیل رسمی موزه ها، بسته بودند! در بازار قدیمی زنجان که پر بود از چاقو و قند شکن چرخی زدیم و بعد راه بازگشت را از مسیر پر زیتونِ رودبار و منجیل پیش گرفتیم.

توی پرانتز: عکس های خوبی گرفته ام که دوست داشتم در اینجا بگذارمشان اما از همین جا در نهایت صمیمیت از آن عزیزانی که لطف کرده اند و منت بر فرق سر من گذاشته اند و سایت های آپلود عکس را فیلتر کرده اند تشکر می نمایم!!

بعدا اضافه شد:به لطف دوستان نازنینم، سفرنامه ام بدون عکس نماند.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: گنبد سلطانیه ،کلمات کلیدی: کاروانسرای سنگی زنجان ،کلمات کلیدی: زنجان ،کلمات کلیدی: سلطان محمد خدابنده