سکانس آفرینش یک آزاده (برداشت اول)
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

همه جا رنگ ازل داشت تا هر کجایی که کران بود! رنگ آسمان را نمی دانم اما زمین همه اش از تبار ِبودن بود و من در امتداد صفی رو به نا کجا در انتظار بودم ابتدای هستن ِیک من را! تو را خداوندگار چند قدم قبل از من آفریده بود و تویی که تمام منی در ازدحام جمعیتی که هنوز ناباور بودند از فاصله ی بود و نبود، منتظر بودی برای آزاده شدن منی که تمام توام!

هوا همه اش رنگ دی بود که خداوندگار را نوبت به گِلی رسید که همه ی من بود. وقتی که اولین نفس در اولین ازل تمام پیکره ام را گرفت مثل کسی که از همیشه تا هنوز می شناسدت، پیش تو آمدم و ما، ما شدیم!

خدا، جایی بود در همان نزدیکی و من و تو، نه بی هم که در همه جا با هم، بازی می کردیم در آن همه باغی که سرزمین خود خداوندگار مانده بود!

یک روز که در امتداد آن همه درخت، دنبال می کردیم رد پای ماندنِ هم را، تو مرا گفتی چشم بگذارم، چشم بگذارم تا تو قایم شوی، تو قایم شوی تا من بیایم و پیدایت کنم، من بیایم و پیدایت کنم و این بشود یک بازی! گفتم که می ترسم که چشم بردارم از تنه ی درخت و تو نباشی پیش من! تو قشنگ خندیدی و گفتی که قایم می شوی اما دور نمی شوی از من-منی که دوست ندارم تو دورتر شوی! و من سرم را بر تنه ی درخت افرا گذاشتم و در آن فضا که بوی خاک باران خورده اش در وهم سبزی از صدای چکاوک هایی در دور، پر بود و لبریز، چشمانم را بستم و شمردم تا ١٠! و شمردم تا ٢٠...خوب یادم نیست که تا بیست و چند شمردم التهاب ِ رفتن و قایم شدن تو را اما خوب یادم هست سر که برداشتم از تنه ی افرا، تو نبودی و من تنها باید می گشتم تمام راه های پیدا کردنت را! چشمانم تندتر از خودم می رفت...چند بار صدایم شبیه نام تو شد...من هیچ وقت قایم باشک را دوست نداشتم...آخر این چه رسمیست که من چشم بگذارم منتظر، و تو قایم شوی تا من پیدایت کنم! باز هم می گشتم اما من نمی دانم در پناه کدام درخت بلوط پنهان شدی که من هر چه گشتم، چشمان کودکانه ام تو را ندید!

و امروز در امتداد همان قایم باشک کودکانه ی آن روز، از ازلی تا به هنوز، هنـــــــــــــوز می گردم پشت هر درخت بلوط. اگر تو خسته نشدی از این همه شیطنت و بازیگوشی ات از دیروز، من هم خسته نمی شوم...پیدایت می کنم همین امروز! 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ازل ،کلمات کلیدی: آفرینش