مجاز می باشید؟؟؟!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸  

اینجا شمال بارسلوناست.شما یک آزاده هستید  و صدای خودتان را از کلبه ی ویوارا می شنوید.

ساعت ١٣:٢٠ است و شما، بهنامترین، افیون و محمدرضا شمشیرگر در میان ازدحام پکیج های اهدایی به مهمان ها، به سوی تالار الغدیر دانشکده مدیریت دانشگااه تهران می روید.

                شما و بسته های اهدایی

 آنجا stand تبلیغاتی کتاب جدید فرورتیش رضوانیه، ((12 سپتامبر)) را تحویل می گیرید و برای اینکه ثابت کنید دوست فوق العاده خوبی هستید، آن را در یک جای خوب نصب می کنید.(آیکون خود را دوست خوب بینی)! در ضمن برج میلاد در دستان شماست! اگر کمی کج شده شاید برای این است که امروز اعصابتان کمی ضعیف تر از دیروز است !

                  محمدینوی کتونی-شما-فقط خودم فقط خودت-پویا کوشنده

 از دیدن فقط خودم، فقط خودت و الهام توت فرنگی بعد از این همه دوری، شاد می شوید. محمدینوی کتونی با یک کاتر تیکه تیکه می کنه دل او رو(او در اینجا استعاره از برگه های انتخاباتی وبلاگ هاست). میلاد بهشتی عکاس، آرش بابایی سرباز ،نگار نیک نفس و سحر سیندرلا هم کمک می کنند. پویا کوشنده که می آید باز هم ویزای اسپانیای شما را نیاورده است. مهدی رضایی یک پدر اسپانیایی نمونه و مصطفی مردانی هم هستند. پس از یک search طولانی، اکرم رویت می شود. برای حاج عادل و جناب میفروش یک سلام گرم ارسال می کنید. خلسه های مترسک دمپایی روفرشی های عروسکی جدیدش را به شما نشان می دهد. باران خیال با موهای کوتاه و آن نماد سبز روی دستش می آید و یاشار از پس سالها پدیدار می شود. بعد کلاغ راست مغز عزیز است که با آمدنش خوشحالتان می کند و گل خوش بوی زیبایی را به شما می دهد تا در اسناد کیارستمی گونه تان ثبت کنید.

                یاشار-کلاغ راست مغز-پویا کوشنده-آرش بابایی-فقط خودم فقط خودت-کلبه ویوارا-نگار نیک نفس-blue star

صدای ناصر عبداللهی سالن را پر کرده. فکر می کنید آهنگ آن مرحوم را گذاشته اند اما یک آقای زنده را می بینید که روی سن در حال خواندن است. مجری برنامه سعید پور محمودی ست به همراه همکارش لیلا ادیبان.(از این آیکون ها که یاد ادیبان سریال کیف انگلیسی افتاده اند).

رضـــــا یـــــــزدانی، بهاره رهنما، عمو پورنگ، آقای پوری(مترجم) و عموزاده خلیلی(از چلچراغ) هم از میهمان ها هستند و شما از طرف حسن فرهنگی قرار است برای روزنامه کلمه و سایت تنفس با آنها مصاحبه کنید. پدر نازنینتان هم در جمعیت است. پویا عباسی دوست روزنامه نگارتان که منتظرش بودید، هم می آید. دیدن ایده سورپرایزی خوبیست.Blue star ،نرگس خرقانی و unforgiven هم هستند.با پاتریس آنلاین نزدیک است سر سرزدن یا سر نزدن دچار خوددرگیری شوید.

یک آقای روحانی روی سن می رود و در مورد کپی پیست کردن و مضراتش صحبت می کنند.آخر صحبتش می گوید حالا من نمی دانم می خواهید دست بزنید، بزنید.می خواهید صلوات بفرستید، بفرستید، فرقی نمی کنه. همه دست زدن را ترجیح می دهند و دست می زنند. بعد خود آن آقای روحانی اضافه می کند حالا برای اینکه شلوغ نکنید یک صلوات هم بفرستید و صلواتی فرستاده می شود. سپس آقای ابی می خواند. شما بر خلاف Blue star از صدایش خوشتان می آید. عمو پورنگ روی سن می رود. کلیپی درباره ایران پخش می شود و امـــــــــــــــــــــــا رضا یزدانی...این یکی از همان هاییست که جزو خوانندگان محبوب شماست. چه لذتی دارد وقتی شمال، کافه نادری, لاله زار، برج، دنیای وارونه و...را با صدای بلند گوش می دهید. تمام آهنگ هایش معرکه است و صدای خودش معرکه تر. شما عاشق این آهنگید:

ای تـــــــــــــو که حتی تو تله

                        راه فرارو بلدی

                                تو این غروب یخ زده

                                          به قلب من خـــــــــــــــــــــوش اومدی

اینجایش هم به قول Blue star خداست:

نمی شه از برق چشات

                   به صبح فردا نرسید

                               به تــــــــــــو نمیشه دل نبست

                                              نمــــــــــــیشه از تـــــــــــــــــو دل برید

رضا یزدانی روی سن می رود.

سعید پور محمودی:چند سالتونه؟

رضا یزدانی:قرار نبود سنمو بپرسید!

ادیبان:معمولا خانم ها چونه می زنند برا سن

یزدانی:چند می خوره؟

پورمحمودی:بالای 30 دیگه؟

یزدانی:آره...

پورمحمودی:دوستان پرسیدند شما انشالله مجرد هستید؟

یزدانی:خیر

ادیبان:متاسفانه متاهل هستید؟

یزدانی:بله

قرار نبوده بخواند اما تشویق ها وادار به خواندش می کنند و ترجیع بند فیلم جدید کیمیایی، ((محاکمه در خیابان)) و سالنی که پر می شود از صدایش. پورمحمودی اصرار دارد چراغ ها را خاموش کنند.

رضا یزدانی به شما می گوید:ایشالا برده ی دلتون همیشه آزاد باشه! و شما چون به کارهای راکش علاقه ی زیادی دارید باز هم مثل پارسال با او عکس یادگاری می گیرید.

                  

آقای ابی باز هم می خواند. این بار از پشت کیبورد به میانه ی سن منتقل شده. موقع خواندن کمی هم به جناحین خم و راست می شود 

                              این همه عاشق داری       چطور حسودی نکنم...

بهاره رهنمای سبز پوش به همراه اقلیما پولادزاده روی سن است. می گوید هرچقدر خودتان را دوست دارید جیغ بزنید و نیز عنوان می کند که داریم شهرو سبز می کنیم!

پورمحمودی: دوستان یزدی حاضر در سالن شما با خانم پولادزاده مشکل داشتید که صداشون می کردید؟

جمعیت یزدی ها می گویند ما دوستان فرند فید اقلیما هستیم.

پورمحمودی: چی ؟ فرِنی؟

به منتخبین نامه ای به رئیس جمهور جایزه اهدا می شود.

رهنما:رئیس جمهور؟ ایشالا سبز باشه هر کی هست!

پورمحمودی: ایشالا ایشالا

بر حسب اتفاق لاک شما هم سبز رنگ است و خیلی ها گمان می کنند شما هم بلــــــه. شما همین جا از پشت همین تریبون با صراحت اعلام می کنید که گرچه به کاندیدایی با رنگ سبز رای خواهید داد اما آن لاک سبز نماد هیچ چیزی نبود جز علاقه ی خود شما به رنگ سبز. چون شما در مورد کاندیدهای ریاست جمهوری تعصب خاصی ندارید. نه اینکه شما کلا به چیزی سمپاد نباشید که هستید چون یک پرچم اسپانیا در اتاقتان دارید به چه بزرگی، اما خب این سبز از آن سبزها نبود گویا.

یک کلیپ انتخاباتی هم پخش می شود که توسط جمعی از وبلاگ نویس ها تهیه شده. در آخر مراسم ناگهان...

(این تیکه را به عنوان آگهی بازرگانی فرض کنید چون جنبه ی خصوصی دارد)

...در امتداد ِ ناگهان کسی می آید و خودش را مینا معرفی می کند! شما حضور ذهن ندارید! او اضافه می کند مینا...فیروزکوه...و در آن لحظه دوزاری شما به شدت می افتد و پرتاب می شوید به روزهای بی نظیر دانشگاهتان. وااااااااااااای گلشید دلم تنگ شده عجیب برای آن همه جاده چالوس و آهنگ های ابی، آتشفشان مذاب، پارک ارم،تُرد وان، عزیز دل 54 زگوند، سیلام، مجتمع تنیس و... گلی با لهجه مخصوص و حرکات مخصوصترش بخون:خالیه جات هنـــــــــــــــــوزم

آگهی بازگانی تمام شد.

با اتمام جشن، به پیشنهاد کلاغ راست مغز قرار می شود unforgiven به جای آن لباس معروف داوید ویا، یک عدد شوهر آهو خانم برای شما بیاورد. با آقای کلاغ هم برای بازی فینال چهارشنبه شرط بندی می کنید سر یک کتاب خوب که کتابخانه ی شما را نیاز است.

به همرا پدر و کلاغ راست مغز راهی خانه می شوید. در راه یک لیست ویژه از مراسم آن روز تهیه می کنید:

اعدامی های این مقال:
پویا کوشنده...به علت نیاوردن ویزای اسپانیا برای شما

باران خیال...به علت حمایت بی دریغ از منچستر یونایتد ِ به قول دوستان، ملعون

میلاد بهشتی...به علت مقدم دانستن چلسی بر بارسلونای بزرگ

در خانه هستید. فرورتیش رضوانیه چند بار زنگ می زند و سراغ یک عکس از استند کتابش را می گیرد.می روید تا عکس را ارسال کنید که به ناگاه sms دوستتان به شما شوک وارد می کند: ((نتایج اولیه ی کارشناسی ارشد سراسری اومد)).شما توان حرکت ندارید..در حالت کما به سر می برید که فرورتیش زنگ می زند:این عکس فلان فلان شده ی من چی شد؟ خوبی؟

شما: دقایقست در کما ام...می گن نتایج اومده

فرورتیش:من پای کامپیوترم شماره داوطلبیتو سریع بگو

شما:نـــــــــــــــــه...

فرورتیش:این بهترین حالته که یکی دیگه برات ببینه

شما گوش هایتان دراز می شود و مشخصاتتان را می گویید

فرورتیش:جواب نمی ده که

شما:اون کلاه رو از روی سر آزاده ام باید برداری..بنویس ازاده

فرورتیش:اِه...مجار نمــــــــــــــــــــی باشید

شما:چی؟ امکان نداره!!!!(رشته ی شما 8 گرایش دارد، مگر می شود در هیچ کدام مجاز نباشید!!! تقریبا در حال انهدام هستید)

قبل از اینکه بمیرید، فرورتیش: هر 8 تاشو مجاز شدی..حالا اون عکس منو بفرست بیاد.

گرچه ظرفیت پذیرش رشته ی شما بسیار کم و فقط 30 نفر است.(آنهایی که باور ندارند به سایت مقدس سنجش سری بزنند) اما شما در 8 گرایش مجاز می شوید. مجاز شدنی که تنها نیمی از راه است اما اگر خدا بخواهد تا نیم دیگر هم راه کم می تواند باشد!

توی پرانتز:برای مشاهده ی بقیه ی عکس به خانه ی ما بیایید.

نشانی:شمال بارسلونا.خیابان ده. کوچه ی دوازدهم.پلاک 54

...آزاده از کلبه ی ویوارا