ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢  

دوستان سلام...خوش میگذره؟...با این امتحانها کشتی میگیرید یا نه؟من که همه ی امتحانهام پشت سر همه ،فقط یه وقت کوچولو این ما بین پیدا کردم تا یه سری به کلبه بزنم...خوشحال هستیم.

میخوام یه شعره با مزه براتون بنویسم.البته شاید شعرش یه نمه لبخند رو بشونه رو لب آدم اما اگر بروید تو بحر قضیه،میبینید نه تنها خنده دار نیست بلکه گریه دار هم هست...اون وقتکه آدم دلش برای عروس خانم کباب میشه و دلش میخواد آقا داماد رو خفه کنه.حالا جریان رو داشته باشید:

Im in a nice bit of trouble.I confess

but I should by now be a proud and happy bride

I was proposed to buy a beautiful house

In a very gently way

Lent him all my money so that he could buy a home

And punctually at 12 o*clock today

There was I waiting at the church

When I found he had left me in the lurch

Lor how it did upset me!

All at once he sent me round a note

Here is the very note this is what he wrote

<<CAN*T GET AWAY TO MARRY YOU TODAY…MY WIFE WON*T LET ME>>!!!!!!!

قضیه از این قراره که عروس خانم توی کلیسا منتظر مستر داماده.خودش اقرار میکنه که یه استرس و هیجان عجیبی داره اما با خودش میگه :(من امروز باید یه عروس مغرور و شاد باشم)

در همین حال یادش می آید که ((آقا)) بهش قول داده بود که یه خونه ی خیلی قشنگ برایش میخره برای همین این عروس خانم ما همه ی پولهاشو قرض میده به آقا زاده تا بتونه خونه رو بخره......و حالا سر وقت یعنی ساعت12 ،عروس خانم توی کلیسا حسابی منتظره.پس از مدتی حس میکنه آقا داماد ایشونو تو کلیسا کاشتند،خیلی ناراحت و افسرده میشه.که ناگهان...از طرف مستر داماد یه پیغام میرسه.عروس خانم با اشتیاق متن نامه رو میخونه: ((امروز نمی تونم باهات ازدواج کنم،چون زنم بهم اجازه نمیده))

حالا واقعا اگر شما جای این عروس خانم بودید(البته دور از جونتون)چکار میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...تارا از کلبه ی عشق