من و بهرام!
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 بهرام را از همان اول دوست داشتم. البته نه از همان اول چون آن اوایل اصلا نمی شناختمش اما از همان وقتی که با او آشنا شدم عاشقش شدم.اولین بار که اسمش را شنیدم فقط ٩ سالم بود.بهرام همسایه ی ما بود و من خیلی دوستش داشتم.راستش را بخواهید همه ی خانواده اش را دوست داشتم اما خودش هم به من نزدیک تر بود هم دوست داشتنی تر از همه!

آن لباس سرخی که همیشه می پوشید جذاب ترش می کرد، او را از تمام اعضای خانواده اش متمایز می کرد.همیشه دلم می خواست فرصتی پیش بیاید تا بتوانم پیش بهرام بروم .

حالا که من بزرگ شده ام و دیگر کتاب های رده ی سنی الف را نمی خوانم هنوز هم بهرام همسایه ی ماست و باز هم رفتن و از نزدیک دیدنش از آرزوهای بزرگ من است. گاهی صبح های زود زهره را که همسایه ی دیگر ماست از پنجره می بینم اما بهرام را تا به حال از پنجره ی اتاقم ندیده ام! بعد از بهرام، کیوان را هم دوست دارم. حتی شاید کیوان از بهرام ِ جذاب ِمن، زیباتر باشد اما باز هم من بهرام را بیشترتر دوست می دارم!

آنروزها که ٩ سالم بود بهرام و کیوان و خانواده شان را با آیزاک آسیموف شناختم. پدرم تمام کتاب هایش را برایم خرید و کتابخانه ی من در کنار آن همه کتاب از ژول ورن، پر بود از عطارد(تیر)، زهره(ناهید)، زمین، مریخ(بهرام)، برجیس(مشتری)، زحل(کیوان)، اورانوس، نپتون، پلوتن، ستاره های دنباله دار، ماه، بشقاب پرنده ها، راه شیری و کهکشان هایی که خیلی دورند...آن وقت ها شب که می شد چراغ اتاقم را خاموش می کردم تا تنها روشنی اتاقم چراغ مطالعه ام باشد، بعد پشت میزم می نشستم و عکس های کتاب هایم را بین نور چراغ مطالعه و دیوار قرار می دادم و شکل های مبهمی از سیاره ها روی دیوار می ساختم. سرزمین بهرام آنقدر اکسید آهن داشت که حتی عکس های مبهمش روی دیوار هم سرخ بود!

امروز وقتی که ١١ اردیبهشت تقویمم، رنگ روز جهانی نجوم گرفت به سراغ کتاب های کم قطر آیزاک آسیموف در کنار کتابخانه ام رفتم. هنوز هم دنیای منظومه ها و کهکشان ها را با آن سکوت مرموزش دوست دارم. یک روز حتما به بهرام سفر می کنم و بعد راهی کیوان و اورانوس می شوم.به نپتون و پلوتون هم حتما می روم.می گویند آنجا هوا خیلی سرد است من هم که میمیرم برای هر جایی که هوایش فقط و فقط سرد است.

یادم می ماند که به برجیس نزدیک هم نشوم. از او با آن لکه ی سرخ بزرگش که مثل گردباد همه چیز را می بلعد، می ترسم. روی عطارد و ناهید هم پا نمی گذارم هرگز.آن ها نزدیک خورشیدند و داغ.من هم که بیزار از همه ی حرارت و گرما.

کهکشان راه شیری را که کامل گشتم به دنبال یک کهکشان دیگر می گردم.کسی چه می داند...شاید روزی مردمانی یافتم در کهکشانی دور که آزاده اشان کلبه ی ویوارا هم دارد...

          

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: بهرام