پاپیتال: اخراجی های 3
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

مدتیست در مطبوعات به شدت در مورد اخراجی های ٣ سبز تبلیغ می شود و آن را یک اثر کمدی کلاسیک واقعی ارزیابی می کنند! تصمیم می گیرید با خانواده تان برای دیدن فیلم راهی سینما شوید. در تیتراژ آغازین فیلم سرود تو عزیز دلمی نواخته می شود. در پس اشتیاق شما فیلم آغاز می شود:

یک بازیکن فوتبال که آقای گل هم بوده، در آنِ واحد هم مربی و هم بازیکن تیم «سای دَست» استهیپنوتیزم.پس از مدتی مربی تیم می شود و آن را قهرمان لیگ می کند. تمام تشویق ها از همه طرف متوجه اش شده و او مربی تیم ملی می شود. شهریار تاج سر همه می شود و عکس هایش صفحه های روزنامه های زردشی را پر می کنند. شهریار آنقدر مقتدر عمل می کند که حتی جادوگر را هم به تیم ملی دعوت نمی کند. یکشب در خواب می بیند که این طرف رودخانه که خودش ایستاده خشکسالی و آن طرف رودخانه که جادوگر ایستاده سبز و خرم است. از فردای آن روز شهریار التماس می کند که جادوگر به تیم ملی تشریف بیاورد اما از آنجا که در اوگاندا هرکس ساز خودش را می زند، جادوگر به حرف های سرمربی تیم ملی محل ... هم نمی گذارد!

بازی های مقدماتی جام جهانی شروع می شود و تیم ملی به حول و قوه ی الهی پشت سر هم گند می زند. همه ی نگاه ها به استادیوم آزادی اوگاندا و بازی اوگاندا-عربستان دوخته شده اما اوگاندا می بازد و شهریار به طرز مفتضحانه ای اخراج می شود. به دنبال این اخراج در مصاحبه ای عنوان می کند: ((شهلیال نباخت، این تیم ملی اوگاندا بود که باخت! شهلیال همیشه بَلَنده است!))

فدراسیون فوتبال نام مربی ها را توی یک سبد می اندازد و شانسی یک نام را بیرون می کشد و این طوری مایلی نوینقلب مربی تیم ملی می شود تا تجربه ی شیرین سکان داری او برای مردم دلاور اوگاندا تداعی شود! در همین روزهاست که جریان تبانی های برج نوعی هم از جایی جوانه می زند و شکوفه باران می شود! و از طرف دیگر هواداران تیم برج نوعی در بازی «سای دَست-استقبال»، مایلی نوین را بهتر از جهاد سازندگی آباد می کنند! مایلی نوین اعتقاد دارد که برج نوعی تماشاگران را تحریک کرده بوده، از این رو به خانه ی خود می رود و یک انشا می نویسد و برج نوعی و هوادارانش را کمتر از گروهبان قندلی، شعبون بی مخ و گنده باقالی ها خطاب می کند! از شامس بدبختی، دفتر انشای مایلی نوین را دزد به یغما می برد و در همه جا بلوا به پا می شود. برج نوعی در یک مصاحبه ی رادیویی در حال گله کردن است اما انگار نه انگار که او هم آدم است، و ناگهان حرف هایش را قطع می کنند! تیم ملی هم آن طرف دارد جان می دهد و تقدیر بوده لابد! تیم های باشگاهی اوگاندا هم که یا به طرزی تحقیرآمیز به القراضه های عربی می بازند و یا با فلاکت مساوی می کنند! از این طرف هم مربی ها بالای سر جنازه ی تیم ملی با کلنگ توی کله های هم می کوبندفرشته! همه توی سینما از شدت خنده و خوشحالی در حال جان سپردن هستند!

در یک سکانس دیدنی مایلی نوین دوباره کاغذی بر می دارد و اکنون که قلم در دست دارد در انشای دوم خود می نویسد که لایق و شایسته ی سرمربیگری تیم اوگاندا نیست و خودش را آدم احمقی می خواند که مزدور است و تمام قداست و زیبایی فوتبال را شکسته است و خلاصه مردک خائنی ست!

در این انشا هیچ اثری از استعفا دیده نمی شود اما برایش حرف در می آورند که مایلی نوین استعفا داده و با استعفایش هم موافقت شده و به این ترتیب او را دچار خود استغفایی می کنند!

حالا باز تیم ملی بدبخت که در آستانه ی حذف شدن از رقابت های جام جهانیست مثل ِمیّت روی زمین مانده است...ناگهان از یکی از مربی های اوگاندایی که در اول فیلم از اوگاندا فرار کرده بود دعوت می شود که سرمربی گری را به عهده گیرد و به این ترتیب امپراطور را با عزت به اوگاندا می آورند تا به زودی با ذلت بیرونش کنند!!!

فیلم تمام می شود و روی تیتراژ پایانی سرود ای اوگاندا ...ای مرز پر گهر نواخته می شود. عده ای از بس در سینما خندیده اند، ترکیده اند و در حال جمع کردن تکه های خود از روی زمین هستند. شما در حالیکه از روی صندلی تان بلند می شوید خدا را شاکرید که ایرانی هستید و در اوگاندا زندگی نمی کنید!

*بعدا اضافه شد:

دفاعیه: هر چند که عنوان این پست می تواند دست آن هایی که پست را نمی خوانند و نظر می دهند را رو کند اما دافعه اش بیشتر از جاذبه است از این رو اکیدا اصرار می کنم که پاپیتال اینجانب هیچ ربطی به اثر مبتذل مسعود ده نمکی ندارد!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: اخراجی ها ،کلمات کلیدی: تیم ملی ،کلمات کلیدی: جام جهانی! ،کلمات کلیدی: بیانیه