پاپیتال: یک 88 مثل گاو می آید!
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

صبح یکی از روزهای اوایل اسفند است. شما تصمیم می گیرید کلنگ خانه تکانی اتاقتان را بکوبیدخیال باطل. از کمد دیواری ۴ طبقه تان شروع می کنید.

طبقه ی اول مجله و روزنامه، طبقه دوم عروسک ها و اسباب بازی های بچگی تان، طبقه سوم پوشه های مربوط به مدرسه و دانشگاه و طبقه چهارم کتاب های دوران مدرسه از ابتدایی تا پیش دانشگاهی را در خود جای داده است.طبقه اول را خالی می کنید و تمام مجله ها را با احتیاط بیرون می آورید چون شما مثل بیمارهای سندرم گونه روی کتاب ها و مجله هایتان وسواس دارید و به هرکس که آن ها را بد ورق بزند، حمله می کنید.مادرتان وارد اتاق می شود و با دیدن مجله ها به خدا پناه می برد! شما تعداد زیادی روزنامه که بیشتر آن ها «شرق» و نزدیک ١٠٠ جلد مجله دارید که بیشتر آن ها «دنیای تصویر» است. از آنجا که این روزها همه توقیف می شوند از شامس بدبختی(این عبارت بی نظیر، تکه کلام یکی از دوستان عزیز کم سواد است و سوژه ی هر و کر شما شده، باشد که پروردگار بر شما ببخشاید) هر دو توقیف شده اندخنثی. با اشتیاق می نشینید تا همه را یک به یک ورق بزنید از سال ٧۵ تا...هر جا عکس خسرو شکیبایی را می بینید دلتان خیلی می گیرد. عکس های دایی با سبیل هم زیباستخوشمزه. علاوه بر تماشای عکس ها بعضی مطالب کوتاه مثل نقد ۵ صفحه ای فیلم «کنستانتین» را هم مرور می نمایید. ساعت ١١ شب است پدرتان وارد اتاق می شود و به خدا پناه میبرد!

کار خوب پیش می رود و مرتب کردن این ۴ طبقه فقط یک هفته وقت می گیرد. بعد به سراغ کتابخانه تان می روید. چند روز بعد هم کمد لباس ها...روسری ها را یکی یکی جلوی آینه امتحان می کنید تا ببینید کدامیک بیشتر به رنگ موی جدیدتان می آید. برادرتان وارد اتاق می شود و به خدا پناه می برد!

چند روز بعد می خواهید وسایل زیر تخت را مرتب کنید. مادرتان شما را به تمام مقدسات عالم قسم می دهد که نمی خواهد مرتب کنید. اما شما به مادرتان اطمینان می دهید که خسته نیستید و نگران شما نباشد چون از مرور وسایل و خاطراتتان لذت می بریدلبخند. زیر تخت یک صندوقچه دارید که ازنوشته های یادگاری دوستانتان تا بلیت های سینما و هر چیزی که حس نوستالوژی دارد، در آن پیدا می شود. شب مادر و پدرتان وارد اتاق می شوند و به خدا پناه می برند!

٢٩  اسفند است. تمام اعضای ساختمانتان به خدا پناه برده اند! شما هم شامس بدبختی با اینکه خنگ نیستید علت این پناه بردن را نمی فهمید! مادرتان وارد اتاق می شود و با عصبانیت می گوید:((تمام آدم ها و حیوونا خونه هاشونو مرتب کردند اما اتاق تو هنوز رو هواست...)). شما لبخند می زنید و به مادرتان می گویید که چرا نگران شماست؟ کار کردن شما را خسته نکرده و شکر خدا راضی هستیدلبخند.

ساعت ١٢ شب اتاق شما مرتب می شود. پدر و مادر و برادرتان به شما تبریک می گویند اما شما برای آن ها توضیح می دهید که هنوز عید نشده است. پدرتان از شما درخواست می کند که وقتی رفتید سر خانه_زندگی خودتان، خانه تکانی عید را از اریبهشت آغاز کنید!

با برادرتان تخم مرغ ها را رنگ می کنید و یک سفره ی هفت سین ایرانی را می چینید. هنوز تا لحظه ی تحویل سال فرصت دارید تا چیزی را در زمان جا نگذارید و همه ی آن ها که خوبند را با خود به سالی که نزدیک است ببرید. کسی به شما قول داده است که ٨٨ با ان دوتا ٨اش که چقدر نزدیک همند قرار است خوبتر و زیباتر باشد.

                                                                نوروزتان ایرانی و زیبا

*بعدا اضافه شد

توی پرانتز١:و من مسافرم در راه تا در امتداد جاده ای که مرا به قصری می برد که شیرین است از فراز طاق بستان بگذرم تا فرهاد را بیابم در جایی که شاید هنوز بیستون باشد!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: سال گاو