من خیره سرم اما تو بیشتر!
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  

چند وقتی بود که آزارم می دادی! نمی فهمیدم چه شده بود که دیگر با من نمی ساختی! نمی دانم چرا این روزهای آخر هر چه می گذشت بیشتر عذابم می دادی! نه اینکه تو بد باشی،نــــــــــــــه، تو با آن سختی و غرور مستحکمت مگر می شود بد باشی، تو مثل همیشه خواستنی بودی اما...اما برای من ساخته نشده بودی!

می توانستم اجازه دهم که بمانی! یعنی اختیار ماندن و نماندنت را همین یک بار به دست خودم داده بودی! و من باز هم مثل تمام وقت هایی که اختیار چیزی را به دست من می دهند، ریشه ی تردید خزید در جانم و من فقط فکر کردم...فکر کردم...فکر کردم!

بودنت برایم آزار شده بود اما می ترسیدم که نبودنت عذابی شود بیشتر! همه می گفتند تو را هر چه زودتر از خودم جدا کنم اما من که عادت کرده ام خیره سرانه فقط آنچه را انجام دهم که خودم دوست دارم، حرف هایشان را نشنیدم تا خودم باشم! چند باری تو را در جایی که هیچ کس نبود گیر آوردم و با آن لحن مخصوص خودم که همیشه تو را رام می کرد پرسیدم:عزیز دلم خودت بگو با تو چه کنم؟! اما تو مثل کسی که پیمان بسته تا حرف نزند، چیزی نمی گفتی! هر چند که اگر می گفتی هم فرقی نمی کرد چون من عادت کرده ام خیره سرانه فقط آنچه را انجام دهم که خودم دوست دارم!!

و من عاقبت تصمیم گرفتم! تصمیم گرفتم تو-تویی که بخشی از وجود منی- نباشی و من نبودنت را عادت روزهایم کنم! نه اینکه فکر کنی آن همه آزاری که دادی مرا از پای در آورد و تسلیمم کرد، نـــــــه، خودت بهتر از همه می دانی که من عاجز نمی شوم از تحمل درد!! اما وقتی که دیدم بودنت ماندت را تضمین نمی کند، قاطعانه خواستم که نباشی!

و حالا تو نیستی و جای خالی ات خیلی بیشتر از آن حضور اخیرا آزارگونه ات، آزارم می دهد. حالا من نه می توانم حرف بزنم، نه می شود کسی را ببوسم و نه حتی خواب دارم در شب هایم! کسی زنگ نمی زند تا به شام دعوتم کند چون همه می دانند که من دیگر توان غذا خوردن را هم از دست داده ام حتی اگر غذایش اسپانیایی باشد.

تو چه کردی با من! منی که با آرامبخش ها بیگانه بودم حالا لحظه شماری می کنم تا 8 ساعت طی شود و من یک عدد از آن قرص های روکش دار مسکن بخورم تا درد نبودن تو بیچاره ام نکند!

تو با من چه کردی ! منی که هوایت را همیشه داشتم! تا آن لحظه ی آخر هم به دندانپزشکم التماس می کردم که اگر راه دارد تو بمانی اما تقصیر من چیست که فکم جا نداشت و تو باید می رفتی!

خیلی بی معرفتی! حالا خوب می فهمم که عقل همه چیزش دردسر است!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: د ر د ،کلمات کلیدی: ج ر ا ح ی