کاش یکی بود یکی نبود, اول قصه ها نبود!
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧  

چند روز پیش باز هم به شهر خاموش آرامش سفر کردم. همان جایی که دیگر مسافرانش نه سن خاصی دارند و نه دلیلی مشخص برای رفتنشان! کوچکترین عضوهایش متولدین سال ١٣٨٧ هستند و بزرگترین هایش را فقط خداست که می داند!

همیشه بی اختیار به دنبال آن هایی می گردم که در یک ماه و یک سال مشترک با من زاده شده اند...و چقـــــــــــــــــــدر زیاد، آن هایی که با من به زندگی آمدند و دیگر نیستند!

نزدیک ۵ سال از سفر پدربزرگ نازنینم می گذرد و من هنوز ناباورم از رفتنی که چقــــــــــــــــــــــدر بی مقدمه بود!

نزدیک ۵ سال است که هنوز هم پیمان و پدرام دو برادری که خانه شان به پدربزرگم نزدیک است و یکی متولد سال تولدم و دیگری متولد ماهی بنام دی است، گرچه با من نسبتی ندارند اما برایم آشنا و ملموسند و من هنوز هم این چرایی اش را کامل نمی دانم!

چه بسیارند رفته هایی که جاده آنها را خانوادگی به سفر برده! پدر...مادر...و بچه هایشان...رفتن هایی که گرچه تلخ و ناباور می ماند برای آنها که مانده اند اما برای خودشان شیرین باید باشد چون دیگر نه فرزندی می ماند دلتنگ، برای پدر و مادری که دیگر نیست و نه پدر و مادریست دیوانه ی فرزند!

و مرگ چهره ی غریبی که من هنـــــــــــــــوز شاید بیشتر از دیروز، از آن می هراسم! این همه ای که من از آن نمی دانم مرا به ورطه ای برده که وحشتی توام با هراس است اما من در اینجا هیچگاه از اعتراف نترسیدم : من می ترسم از مرگی که مرا جدا می کند از تمام آنچه که چقــــــــدر دوست می دارم!

شاید از کودکی خوب گوش نداده ام به قصه هایی که می خواست عادتم دهد به بودهایی که با نبودن است...و من عادت نکردم به آن پیشوندی که معنایش نفی تمام بودن بود! اگر روزی مادربزرگ شدم یادم می ماند که قصه ها را طوری دیگر بخوانم :

                یکی بود و هنوز هست...مثل خدایی که همیشه هست...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: یکی بود ،کلمات کلیدی: یکی هست