ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم!!!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧  

و این منم

آزاده ای تنها

در آستانه ی فصلی گرم

در ابتدای درک نیستی آلوده ی زمین!

و یاس غریب و غیر نمناک آسمانی که برف ندارد

و ناتوانی این دست ها که هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز دی ماهیست

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت ۵۴ بار نواخت

امروز روز ششم دی ماه است

و هوا آنقــــــــــــــــــــدر گرم است که مرا ذوب می کند

من راز فصل ها را می دانستم

ماه دی من هیچ وقت گرم نبود!!!

نجات دهنده از اول هم نبود

و برف، برفی که نمی بارد

اشارتیست به آرامش...

 

چگونه می شود به آن کسی که اصلا نیامده

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان داد که بمان؟!

چگونه می شود به او گفت که ((او)) زنده نیست، از اول هم مرده زیست؟!!!

 

در کوچه باد هم نمی آید

این انتهای ویرانیست

آن روز هم که تمام تو ویران شد، باد نمی آمد!

 

خورشیدهای عزیز

همه ی خورشیدهای مقوایی خبیث

وقتی در همه جا دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود پناه برد به هر هوایی که امن نیست؟!

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله هم، به هم نخواهیم رسید تا همه ی خورشیدهای مقوایی بر تباهی اجساد ما خنده کنند!

 

من سردم نیست

گرمم است و انگار دارم از این همه گرما خفه می شوم!

ای یار...ای یگانه ترین یار، ماه دی من هیچ وقت گرم نبود!

این چه گرماییست عجیب، که هر روز خسته ترم می کند از پیش؟!

من گرمم است

و از هوای گرم بیــــــــــــــــــــــزارم

من گرمم است

اما هنـــــــــــــــــــوز آنقدر رو دارم که می دانم زمستان من گر چه دیر، اما در راه است...

 

همه را رها خواهم کرد!

و همچنین شمارش نبودن را رها خواهم کرد

از میان شکل های هندسی ریاضی که مرا منزجرمی کنند

به پهنه های حسی جایی که فرمول نیست پناه می برم!

و زخم های من هیچ کدام از ع ش ق نیست

ع شق؟ عش ق؟ عشق؟!

من این جزیره ی سرگردان را پشت همان کاجستان تا همیشه برف رها کردم

تا پیدایم کند

از شما اگر نشانی خواست

بگویید: کلبه ویوارا نزدیک است...

 

سلام ای شب محتوم

که چشم های مرا بستی تا آسوده بخوابم،چند شب در حفره هایی که ایمان و اعتماد نیست!

 

من مسافرم!

کوله بارم را بسته ام

بلیط گرفته ام بی بازگشت، به مقصد جهانی که نام دیگرش بی تفاوت است

آنجا دیگر پر از صدای منحوس آدمک ها نیست که همچنان که گردن تو را می بوسند

در ذهن خود قطر طناب دارت را ترسیم می کنند!

 

از اینجا که من ایستادم

میان پنجره و دیدن بارش برف، همیشه فاصله بود

چرا نگاه دیر کردم؟!

 

ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم

ایمان نیاوریم که دی نه سرما دارد نه آن همه برف

ایمان نیاوریم به ویرانه ی کاجستان ممتد

به پاروهای وازگون شده ی بیکار

و آزاده های زندانی...

 

نگاه کن که زمستان است و برف نمی بارد!

شاید حقیقت آن دو چشم یلدایی بود که از گرمای تابستان دلش پوسید!

و سال دیگر

وقتی زمستان با پشت بام خانه شان همخوابه شد

در تنش فوران می کنند

بلورهای سپید خنک دیماهی

و زنده خواهد شد باز!

برف خواهد بارید ای یار...ای یگانه ترین یار

ایمان نیاوریم به آغاز فصل گرم...

توی پرانتز: برداشت آزاد از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ِ فروغ فرخزاد دی ماهی خودم...هر کس اعتراض دارد بیاید قرار بگزاریم تا همدیگر را ترور کنیم!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: فروغ ،کلمات کلیدی: فصل سرد