من را می دید؟!!!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧  

خانه ی بهداشت را که یادتان مانده؟ (این سوال حالت تهدید گونه دارد! از همان سوال هاست که در جوابش مجبورید بگویید بله)همان که در مسیر کتابخانه مان است و من اسمش را گذاشته ام خانه ی بهداشت ارواح! نه اینکه من آدم متوهمی باشم...نه...به جان تمام دوستان میکروبم آنجا یک چیزیش هست! و اگر هر روز از صبح تا ساعت ٢ بعدازظهر در ساختمان دو طبقه و قدیمی اش باز است و آدم ها می آیند و می روند که بچه هایشان را واکسن بزنند و خودشان را درمان کنند،یا کسی مثل من هر روز مسیرش را دور می کند که از حیاطش رد شود، تنها برای این است که به روی خودمان نیاوریم این ساختمان حتما یک چیزیش هست!

پنجره های نمای غربی اش که رسما شکسته و اتاق هایش متروک است!نمی دانم چرا کسی این اتاق را تمیز نمی کند و شیشه هایش را از نو نمی اندازد؟! شاید جرئت نمی کنند! کسی چه می داند شاید هم هر روز این اتاق ها را تمیز می کنند و شیشه هایش را از نو می اندازند اما باز هم کثیف می شود...باز هم شیشه هایش می شکند!!!

امروز مثل هر روز به شوق رد شدن از حیاط خانه ی بهداشت ارواح کوله بارم را برداشتم.خواستم مثل هر بار از آن درش که در یک کوچه ی فرعیست وارد شوم اما اینبار بسته بود! درهای بسته را دوست ندارم! آنقـــــــــــــــــــــدر دوست ندارمشان که اگر یک کوله پشتی ۵۴ تنی از کتاب هایم را روی دوش نداشتم، از دیوار می کشیدم بالا و خودم را جا می دادم توی حیاط وحشتناک دوست داشتنی اش که عجیب جاذبه ای دارد! نه اینکه دزد باشم که از در و دیوار هم بالا می روم!... نه...شاید فقط برای این است که گاهی بیش از حد باورم می شود که آزاده ام!

با حسرت از کنار دیوارش که تا نیمه آجری و بقیه اش میله های آهنی ست، رد می شدم.هوا سرد بود و خیابان خلوت.از همان سرماها و خلوت هایی که آدم را به خلسه می برد! چرا امروز خانه ی بهداشت تعطیل است؟! قدم هایم می رفت که ایستادن شود! چقدر چهره ی این بنا سنگین است! از میان میله ها نگاهم قاب خالی پنجره ی یکی از اتاق ها را گرفت!...کسی چه می داند شاید آنسوی شیشه چشم های کسی، چشم های این من را گرفته بود!!!

                   خانه بهداشت ارواح!

                                         از خانه ی بهداشت ارواح بیشتر خواهمتان گفت...

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: خانه بهداشت