مرگ ارگ...چشمان گریان بم
ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢  

مرگ ارگ...چشمان گریان بم

آن شب هم مثل شب های دیگر آرام و ساکت بود.اما دخترک حال عجیبی داشت.پدرش مثل هر شب درها را قفل کرده و پنجره ها را بسته بود.دخترک در حالیکه عروسکش را در بغل داشت از پنجره تک درخت نخل حیاطشان را نگاه کرد.اضطراب را در حوضخانه ی چشمان نخل هم دید.دلش نمی خواست بخوابد،نه او،نه عروسکش و نه نخل حیاطشان.هر سه دلشوره ی عجیبی داشتند.اما هنگامی که مادرش چراغ را خاموش کرد،فهمید که چاره ای ندارد و باید بخوابد.....

صبح وقتی خورشید در آسمان فرصت درخشیدن گرفت،از خانه ی دخترک اثری نبود جز مشتی خرابه و ویرانه.خانه ی کوچک آنها هم چون دروازه ها و برج های ارگ بم ویران شده بود.

ارگ بم...تولد:2250 سال پیش،مرگ:سحرگاه 5 دیماه 1382 .اکنون دیگر بر بلندای تپه ی صخره ای شهر قدیم بم،نمای دل انگیز برج و باروهای قدیمی ارگ تبدیل به خرابه ای جدید شده است.اما اینبار نه از دست دشمنان بلکه این ویرانی حاصل قهر زمین است.

خورشید غمگین است و یارای تابیدن را ندارد چرا که دلش برای نگاه مهربان دخترک تنگ خواهد شد.او اکنون معصوم تر از همیشه،در حالیکه هنوز هم عروسک کوچکش را در آغوش دارد،زیر خروارها خاک از خرابه های خانه اشان آرمیده است.و خورشید خوب میداند که طبیعت،بی رحم نیست.این انسان است که با بی توجهی به قانون طبیعت موجبات خسران خویش را در جریان وقوع بلایای طبیعی سبب میشود.

ای کاش ستونهای خانه ی دخترک محکم تر بود و ای کاش زمین،بر سقف ها و ستون های بم بیشتر رحم داشت.

...تارا از کلبه ی عشق