خواب نبود این من!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧  

نمی دانم در کجا بود که نشسته بودم و در نمی دانم کجا غرق بودم که آمد و کنارم نشست!زودتر از آنکه بدانمش، بدون اینکه مثل من و تو ما، دنبال بهانه باشد برای چیزی گفتن هایش، زل زد به چشم هایم و بی آنکه بگوید:« هوا چه خوشرنگ شده امروز!» ، گفت: «همیشه هر چیزی که بهش فکر می کنی درست نیست! ».در فکر این بودم که چقــــــدر چشم هایش نافذ است! نقاش اگر می بودم، می کشیدمشان و می زدم به دیوار اتاقم- همان دیواری که وقتی پنجره را باز می کنم، انعکاس هوای تازه اش را پخش می کند روی سینه اش- تا هر روز از شب تا صبح و از صبح تا صبح تر، حرف بزنند با این من، تا گاهی کلافه نشوم از هــــر سکوتی که چه بی موقع است!...انگار که اصلا منتظر جواب من نیست، این بار با لحنی که بیشتر طعم امر داشت گفت: «همیشه هر چیزی ارزش به دست آوردن نداره!» .چشمهایش برایم بیشتر می شد...در عمق چشم هایم نمی دانم چه دید که گفت:«همیشه همه ی اون چیزی که می بینی، درست نیست!» .و من مثل کسی که کسی او را مسخ کرده ، خیره مانده بودم به آن همه ی نگاهش! شاید نبودنم را خوب فهمید...از سد بزرگی گفت که در نمی دانم کجا، نمی دانم کی آن را ساخته بود و قرار نبود بشکند روزی! اما شکست زود...با ترکی که چقـــــدر کوچک بود! وقتی شکست دنیا را هم آب برده بود! با خودم می گفتم دیوانه هم اگر باشد، چشمان وحشی اش دیوانه می کنند!!! سرش را گرداند به سمت جایی که افق هم بود گاهی، بعد کمی زودتر از آنکه دلم تنگ شود برای آن همه ی نگاهش، چشمانش را پس داد به نگاه منی که منتظرش مانده بود هنوز! با لحنی که دیگر نه حرف بود و نه امر، شاید فریاد زد: «نگذار هیچ چیزی تَرَک بشه تو سد قدرت تو!!!»...

تا من پیدا شوم، او رفته بود...یعنی نرفته بود و داشت می رفت...می دیدمش از جایی که خیلی دور نبود هنوز...پاهایش آرامتر از هر گام، خط می زد آن همه ی کوچه های پاییز را، با عصایی که هم پایش شده بود و هم همه ی دیدن ِچشم هایش!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: سد ،کلمات کلیدی: چشم هایش