پاپیتال: شترمرغ!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧  

جمعه ٢۶ مهرماه است. با صدای بیگ بیگ از خواب بیدار می شوید.بیگ بیگ همان پرنده ایست که در کارتون محبوب شما road runner دائما از دست کایوت که انصافا گرگ بدبخت و فلک زده ایست، فرار می کند.با چشمان تقریبا بسته پیامکی که شما را از خواب پرانده می خوانید:«امروز قراره یه ساندویچ 1500 متری درست کنند.صبحانه کم بخور» ! شما درست متوجه ی موضوع نمی شوید.خواب آلوده و بی حال به دوستتان پیامک می زنید «چی میگی تو؟» اما هرچه صبر می کنید پیامتان deliver نمی شود.به دوستتان زنگ می زنید. وقتی می گوید الو، شما چیزی نمی گویید و وانمود می کنید که صدا نمی آیدچشم و بعد از چند ثانیه قطع می کنید.نقشه تان می گیرد چون دوستتان بلافاصله تماس می گیرد و برایتان توضیح می دهد که همزمان با برگزاری دومین جشنواره بین المللی غذا و تندرستی امروز یک ساندویچ به عرض 15 سانتی متر و طول 1500 متر در پارک ملت تهیه و توزیع می شود.این ساندویچ حاوی 700 کیلوگرم گوشت شترمرغ، 700کیلوگرم گوشت مرغ، 700 کیلوگرم سس خردل، 500 کیلوگرم سس مایونز، 500 لیتر روغن، 120 کیلوگرم پیاز، 100 کیلوگرم فلفل دلمه و 1500 متر نان فیبر دار است.

با اینکه در کشوری زندگی می کنید که 130 مزرعه پرورش شترمرغ دارد و سومین پرورش دهنده ی شترمرغ دنیاستخیال باطل، شما تا به حال گوشت شترمرغ را امتحان نکرده اید! حالا بهترین فرصت است.و از همه مهمتر اینکه این امتحان مجانیست!

به همراه دوستتان و دنیا -خواهرزاده ی خردسالش- به سمت پارک ملت می روید. دنیا بسیار بی حال است.دوستتان می گوید دنیا به شدت سرماخورده و صبح دو تا آمپول زده اما بخاطر خوردن این ساندویچ او را با خودش آورده است.به پارک ملت که می رسید، ملت از مدت ها قبل آنجا تجمع کرده اند! یک میز طویل را می بینید که دورتادورش آشپزهایی با لباس های آبی مشغول درست کردن ساندویچ هستند.رکورد بزرگترین ساندویچ جهان تا امروز 1378 متر و برای ایتالیا بود اما حالا کشور شما آن رکورد را هم شکسته است! به دلیل عدم حضور مسئولان گینس در تهران، تمام مراحل طبخ و آماده سازی، تصویربرداری می شود. خود را در میان جمعیت جای می دهید. دنیا که از ازدحام جمعیت کلافه شده، از خاله اش می خواهد که به خانه بازگردندخمیازه اما دوستتان برایش توضیح می دهد که اگر از این ساندویچ بخورد دکتر می شود!دلقک دور تا دور میز حفاظ های کوتاهی وجود دارد. تقریبا ٢ ساعت در آنجا معطل می شوید. همگی برای خوردن ساندویچ لحظه شماری می کنید و به تنها چیزی که فکر نمی کنید این است که مواد ساندویچ چند ساعت در معرض هوای آزاد بوده است! مهم این است که تا دقایقی دیگر شما شاهد خوردمان یک ساندویچ مجانی خواهید بود! اگر هم مسموم شده باشد به درک! 

در حال و هوای خودتان به سر می برید که ناگهان انگار که سوت آغاز بازی نواخته شده و اینجا رینگ بوکس است، چند نفر به شما حمله می کنندتعجب.بعد آقایی که کت شلواری با مارک معروف به تن دارد، هلتان می دهد و تقریبا خودش را پخش می کند روی میز!خانم میانسال خوش لباسی هم به سختی ساندویچ ها را از روی میز برمی دارد و تا جایی که ساک بزرگ دستی اش جا دارد، برای پر کردنش تلاش می کند! شما تازه به هوش می آیید و متوجه ی موقعیت خود می شویدهیپنوتیزم. می خواهید ساندویچی بردارید که ناگهان یک نفر از پشت سر،چنگ می اندازد و روسری شما را می کشد! شما هم بغل دستی تان را هل می دهید و چنگ می زنید به روسری خانمی که جلوتر از شماست! او هم با آرنجش می کوبد توی شکم شما تا جلوتر نروید و او بتواند ساندویچ بردارد! چنین مناظر بی نظیری را قبلا در مترو هم دیده بودید اما اینجا خطر مرگ بیشتر است، اگر همین طور ادامه دهید یک تکه از فلفل دلمه ی ساندویچ هم گیرتان نمی آید.با دستتان همه را هل می دهید و در واقع میان جمعیت ایروبیک کار می کنید و حرکات موزون انجام می دهید! در حال شنا کردن روی سر آدم ها هستید که یک لحظه صدای جیغ دنیا را می شنوید ! دوستتان را می بینید که خم شده روی میز و دنیا هم تقریبا بین میز و دوستتان له شده است! به زور یک ساندویچ برمی دارید اما یک نفر آن را از دستتان می قاپد! دوست دارید با مشت بکوبید توی دماغ تازه عمل شده اش! شما و یک دختر دیگر همزمان دستتان را می گذارید روی یک ساندویچ.او می کشد...شما می کشید...ناگهان او به شما یک فحش رکیک می دهد و مجبورتان می کند که بی خیال آن ساندویچ شویدبای بای! کمی آنطرف تر یک نفر بچه ی کوچکش را فرستاده روی میز تا ساندویچ ها را از گوشه و کنار جمع کند! با گذشت چند دقیقه روی میز خالی می شود! شما بین جمعیت تلوتلو می خورید و آنقدر بی عرضه هستید که چیزی گیرتان نیامده است! تقریبا ٨٠ عکاس و خبرنگار داخلی و خارجی در آنجا حضور دارند.در این لحظه تمام نگرانی شما این است که در این عکس های جهانی مضحک نیفتاده باشید!

ذهنتان مشغول چیز دیگری هم هست. واقعا چرا باید تا این حد بی عرضه باشید که از یک ساندویچ ١۵٠٠ متری حتی یک تکه فلفل دلمه هم گیرتان نیاید!با سرخوردگی از میز فاصله می گیرید.آقایی که کت و شلوارش مارک دار بود، آنقدر گرسنه است که  اصلا برایش مهم  نیست که سس ساندویچ دارد می چکد روی لباس های مارک دارش!خوشمزه صدای جیغ دنیا موجب می شود دوستتان را پیدا کنید.او در حال خوردن ساندویچ است و دنیا تقریبا خودش را به خاک و خون کشیدهکلافه و با هر لفظی که از دهانش خارج می شود به دوستتان می گوید که مامانش را می خواهد! دوستتان بی توجه به دنیا، آخرین لقمه ی ساندویچ را در دهانش می گذارد و خطاب به شما می گوید :«اصلا خوشمزه نبود» ! شما با سر تائید می کنید اما در دلتان فقط به این فکر می کنید که چرا شما کاراته ، جودو، تکواندو ، بوکس ، شمشیربازی و پرتاب نیزه را بلد نیستید و فقط به درد لای جرز دیوار می خورید؟!!!

پ.ن۱:((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.

پ.ن۲:دوستان قدیمی کلبه٬ این آزاده را ببخشید که هر بار مجبور است معنی پاپیتال را در پی نوشت بنویسد! تازه من این پی نوشت را با تاکید بر اینکه پاپیتال هایم زاده ی تخیل اند می نویسم٬ باز هم عده ای می آیند و می گویند:(( واقعا؟ آخی چقدر بی عرضه هستی! چرا رفتی خب ؟یه ساندویچ ارزششو نداشت که)).حالا فکر کنید من این پی نوشت را هم ننویسم خیال باطل!!!

پ.ن۳:هرچند که پاپیتال شترمرغ که در مینو نوشتم کمی با این پاپیتال فرق دارد اما دوست داشتم همزمان با روی دکه رفتن مجله مینو٬این پاپیتال را اینجا اکران عمومی کنمدروغگو.می دانم کمی دیر شده برای نوشتنش اما می بخشید این آزاده را٬ می دانم.(دچار خود تلقینی شدم!)

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: پارک ملت ،کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: شترمرغ ،کلمات کلیدی: ساندویچ 1500متری