خانه ی بهداشت ارواح در ویوارا!
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧  

چند وقتیست که با یکی از دوستان واقعی ام! از صبح تا عصر به جایی پناه می بریم که نامش کتابخانه است.نمی دانم چه چیز به آنجا می کشانَدَم! نمی دانم با هم بودنمان...نمی دانم فضای کتابخانه ... و یا هدفی که بسیار بزرگ است اما هر چه هست آنقـــــــــدر هست که هر روز چندین کتاب سنگین را بردارم و به آنجا حمله ور شوم با سر.گاهی روح آزاده ام خسته می شود و می افتد به جانم که بس است این همه میکروب شناسی پزشکی جاوتز با آن وزن ٢ تُنی اش ... ویروس شناسی مورای بخورد توی سرم٬ شکل ایدز شده ام دیگر ... خسته ام از این همه گیرهای خِنگ کننده ی ژنتیک...! اما خیلی زود یادش می آید که این همان راهیست که خودش خواسته و می خواهدش و می خواندش تا رسیدنی که نزدیک است!

امروز برای اولین بار در این پائیز، بارانی بارید که من احساسش کردم! چرا می گویم باران؟! امروز برای اولین بار در این پائیز، ویوارایی آمد که من احساسش کردم به وسعت تمام تنم و یادم آمد خوشحال باشم که باز پائیز است! از همان غروب شهریور منتظرش بودم اما امروز٬ تازه آمدنش رنگ ِ بودن گرفت! شاید دیروز که ۴ آبان بود و جشن آبانگان، کسی یادش افتاد که باید هوا سرد شود و باران ببارد...از همان ها که نامش ویواراست!

در مسیر کتابخانه مان یک خانه بهداشت قدیمیست.حیاطش چیزی شبیه باغ است. دو در بزرگش یکی در جنوب و دیگری در غرب باغ، خانه ی بهداشت را به دو خیابان اصلی وصل می کند.بنای قدیمی وسط باغ کمی ترسناک است! از آن ساختمان هاست که جان می دهد برای اینکه هیچکاک بیاید و چند تا کلاغ بیندازد توی صحنه و خانه ی ارواح بسازد! آنقدر حیاط دنج و مرموزش را دوست دارم که همیشه به جای اینکه خیابان اصلی را بگیرم و بالا بروم، از یکی از درهایش وارد می شوم و از آن یکی که تقریبا نزدیک کتابخانه است بیرون می آیم. دیوانه ی پیچیدن در مسیرهای فرعی بوده و هست این من!!! همان فرعی هایی که حتی اگر طولانی ترند اما چیزی بیشتر از آن خیابان های اصلی شلوغ و بی معنی دارند!

حیاط خانه ی بهداشت امروز با باران چه کیفی داشت!!!برف که بیاید که دیگر من می روم تا جنون! صبر می کنم... مانده هنوز تا آن شبی که یلدا بیاید و راهی جنونم کند زود...خیلی زود!

بوی نم خاک باز دیوانه ام کرد امروز! برگ های زیرپایم خش خش نکردند امروز تا باز بشنوم صدای چلپ و چولوپ آب را روی آسفالت هایی که صاف نیست! صبح که از خانه بیرون می زدم٬ باران، شدید می بارید اما من دوست ندارم یاد بگیرم چتــــر، فاصله شود بین من و باران!! که من چـــه بیزارم از هر فاصله...!

به کتابخانه که رسیدم شیشه هایش بخار کرده بود و خیس بود لباس های من. نیمچه سرماخوردگی ای که داشتم حالا دیگر در حد لالیگا بزرگ شده! همه می دانند که میکروب ها عزیزان دل منند و به آسانی تن به دکتر رفتن نمی دهم برای کشتنشان.اما حتی اگر مجبورم کنند بسوزم از تبی که بیشتر می شود امشب، باز هم دل به باران می دهم فردا که من دختر سرمایم و از دست نمی دهم آن همه بودن و ماندن را با این ویوارای خنک از تبار آبانگان!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: باران ،کلمات کلیدی: پائیز ،کلمات کلیدی: جشن آبانگان ،کلمات کلیدی: ویوارا