پاپیتال: آزاده از کلبه ویوارا هستید!
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧  

یکشنبه 21 مهرماه 87 است.نتایج نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان اعلام شده و شما به جشنی دعوت شده اید که به همت پرشین بلاگ برگزار خواهد شد.با دوستانتان به سمت دانشگاه تهران می روید.ساعت ١٢:۴٨ است، فقط خودم فقط خودت هم با آن لبخند های همیشگی اش در حالیکه تند تند می گوید خدا سوسکتون کنه به شما می پیوندد.(نه اینکه پیوندتان مبارک باشد .نــــــــــــه.فقط خودم فقط خودت یک دختر است و منظور از آن پیوندها نیستمشغول تلفن) می خواهید از درب ١۶ آذر وارد دانشگاه شوید که حراست همیشه در صحنه مانع شما می شود.توضیح می دهید که برای جشن پرشین بلاگ آمده اید.آقای حراست می گوید:((برید تو اما با شال مال نرید ها)).شما به خودتان و دوستانتان نگاه می کنید.هیچ کدام نه شال دارید نه مال، از این رو وارد دانشگاه می شوید.در محوطه بزرگ دانشگاه به سمت دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی می روید.مجسمه فردوسی جلوی دانشکده روی یک سکو نشسته و ورود شما را به این آوردگاه همی گرامی می دارد در این سال سی.جلوی در با یک دوست ۴ ساله قرار دارید.با دیدن روشنتاب هیجان زده او را در آغوش می کشید.(روشنتاب یک دوست ۴ ساله ی وبلاگیست.نه اینکه ۴ سالش باشد.نــــــــــــــــه٬ چون شما مدت هاست که با گروه سنی الف کاری ندارید! بلکه ۴ سال است که دوست وبلاگی شماست.در ضمن دختر است وگرنه شما او را در آغوش نمی کشیدید!چشم)همگی با هم وارد تالار فردوسی می شوید.خانم دکتر روشنتاب برایتان یک کتاب عزیز را به عنوان یادگاری آورده استماچ.

هیجان عجیبی دارید.امروز قرار است جلوی 450 جفت چشم صحبت کنید.به جز بچه های تیم اجرایی، موجود زنده دیگری در سالن نیست.روی سن می روید.به صندلی های خالی پیش رویتان نگاه می کنید و به این فکر می کنید که تا دو ساعت دیگر این صندلی ها پر خواهد شد و اگر شما موقع صحبت کردن سوتی بدهید(نه از آن سوت ها که سوت می زند،نــــــــــــــــــــــه، از آن یکی سوت ها!) آزاده از کلبه ی ویوارا سوژه ی خنده ی وبلاگ های دوست و دشمن همسایه قرار خواهد گرفت!چشم

به کمک دوستانتان کاغذهایی با عنوان ((میهمان ویژه)) را روی صندلی ها می چسبانید.شما هم مثلا جزو این میهمان های ویژه هستید اما حتی یک ثانیه هم روی آنها جلوس نفرمودید.اقلیما پولادزاده(یکی از مجری ها و مدیر زحمت کش و عزیز روابط عمومی پرشین بلاگ) وظایف شما را به عنوان مدیر سالن برایتان توضیح می دهد.

نوید می آید و کارت های بی نظیر کلبه ویوارایتان را می آورد.نه اینکه فقط کارتتان بی نظیر باشد،نــــــه٬ شما کلا بی نظیر هستید.حتی مانتوی آجری(به قول عده ای نارنجی) شما هم بی نظیر استعینکو این بی نظیر بودنتان هیچ ربطی به ژن خودتحویلی که در شما خیلی زیاد وجود دارد٬ ندارد!

           تلفیقی از هنر نوید و سینا در کارت بی نظیر شما

آرش بابایی(یکی از مجری ها و فرزاد حسنی وطنی خودمان) به شما می گوید:((خانم مدیر صحنه برق نداریم)).شما تنها کاری که از دستتان بر می آید این است که به مصطفی مردانی بگویید برو بگو برق نداریم.او هم گوش می دهد و جواب می دهد خودت بگوتعجب.

سالن در حال پر شدن است.پدر،مادر،برادر،پدربزرگ و عمو و دخترعمویتان هم می آیند.به این فکرمی کنید حالا که همه ی فامیل و دوستانتان جمعند و تالار هم مجانیست، بجنبید و همین الان عروسی کنید.

                 برادرتان-پدرتان-پدربزرگتان-مادرتان

این بند مشکی که روی لباس برادرتان-یادداشت های یک وکیل- می بینید نه اینکه بند موبایل باشد٬ نــــــــــــه٬ چون برادرتان عقده ی موبایل که ندارد بلکه بند دوربین یاشیکای MF2 شماست.

آوازی در فرجام،خبرنگار مجله مینو ،دارک فانی، دلتنگی های پلاک 32 کنار نوید نشسته اند.همه را تهدید کرده اید که موقع بالا رفتن شما (نه اینکه شما بخواهید از درخت بالا بروید،نــــــــــه، منظور بالا رفتن از سن است) باید شما را به سبک تشویق های استادیومی اسپانیا تشویق کنند.

بهاره رهنما-فرزاد حسنی-منیژه حکمت-نازنین احمدی و عموزاده خلیلی از چلچراغ هم جزو میهمان ها هستند.وقتی به فرزاد حسنی و بهاره رهنما سلام می کنید،طوری جوابتان را می دهند که احساس می کنید بهاره رهنما عمه و فرزاد حسنی پسر دایی تان استبغل.ازبرخورد گرم آن ها سوء استفاده می کنید و برای مجله مینویتان از آن ها عکس می گیرید.

حسین شرفی در طول مراسم نزدیک سن با لپ تابش روی سن را پشتیبانی می کند.افیون بدجوری با پله های سالن مشکل داردآخ.در میان جمعیت توت فرنگی شما راصدا می زند و از دیدنش خوشحال می شوید.بعد یک عدد آقای خوش قول-روح الله هاشمی- را می بینید.پویا کوشنده می آید اما باز هم ویزای اسپانیای شما را با خودش نیاوردهقهر.باران خیال(کافکای ثانی) هم رویت می کنید.کلاغ راست مغز کنار عمویتان نشسته است.آن دو را به هم معرفی می کنید.کلاغ راست مغز شما را به عمویتان نشان می دهد و می گوید:معرفی می کنم آزاده کیارستمی! نه اینکه علت این نام گذاری علاقه ی شما به کیارستمی باشد، نــــــــــــــــــه،بلکه چون همیشه دوربین هندی کمتان را با خود حمل می کنید، اینگونه لقب گرفته ایدگاوچران.

سهند حزین با یک کامیون مجله ی موفقیت می آید.یاشار را هم در همان حوالی می بینید.فقط خودم فقط خودت مسئول دبیرخانه است و به اتفاق انجمن داستانی چوک و گروه 7سرگرمی تا آخر مراسم محکومند که پشت در سالن زندگی کنند.به شما خبر می رسد که آنجا خیلی هم بد نمی گذردشیطان.انجمن داستانی چوک تبلیغ وبلاگش را به عنوان اشانتیون روی مجله های مینو و موفقیت می گذارد و به خورد ملت می دهد و برای اینکه شما گزارش این جنایت را منعکس نکنید به شما قول می دهد که موقع سخنرانی آزاده از کلبه ویوارا، برایتان انرژی مثبت بفرستد.

تا بی نهایت دور با دوربینش عکس می اندازد و کاملا تابلو است که پس از انداختن هر عکس در دلش می گوید سلام.فرشته ی جهنمی را پس از 3 سال ناگهان در میان جمعیت پیدا می کنید.البته او مدت هاست که شما را می دیده است چون با آن مانتوی تابلویتان از سر تخت طاووس هم قابل رویت هستید.

بهاره رهنما و فرزاد حسنی روی سن می روند و شروع می کنند به کل کل.

رهنما:شما آقایون قدرت عملتون از ما خانم ها بیشتره!

حسنی:این چه حرفیه خانم. اختیار همه دنیا دست شماست!

رهنما:من شنیدم قدیما وقتی می خواست جنگی بین دو دولت در بگیره وقتی یکی از دولت ها اون یکی رو به رسمیت قبول نداشت الکی از قدرت رقیبش تعریف می کرد تا باهاش نجنگه اما اصلا به حرفاش اعتقادی نداشت!

حسنی:شما خانم ها هم ابر قدرتید هم قوی شوکت!

آخر بحثشان به اینجا ختم می شود که بعضی چیزها فقط در خیال دوست داشتنی هستند و بهاره رهنما در این راستا اعلام می کند که یک ورژن اصلاح شده از پیمان قاسم خانی در ذهنش دارد و با همان زندگی می کنید!

نفرات منتخب یکی یکی بالا می روند و جوایز و تقدیرنامه های خود را از این دو دریافت می کنند.چیزی به نوبت شما نماندهکلافه .به دوستانتان هشدار می دهید که مواظب باشند تا شما موقع بالا رفتن از پله ها زمین نخورید!

شما زمین نمی خورید.بهاره رهنما می پرسد شما هم پزشک هستید؟ شما لبخندزنان(لبخند جزء جداناشدنی زندگی شماست!) پاسخ می دهید من میکروبیولوژیست هستم و عمیقا خوشحالید که بهاره رهنما این سوال را پرسید تا شما میکروبیولوژیست بودنتان را اعلام کنید وگرنه روی دلتان می ماند.نه اینکه عقده داشته باشید،نــــــــه، هدفتان فقط اطلاع رسانی بود.

شما در این عکس خواب نیستید به خداااااااا

فرزاد حسنی جایزه تان را می دهد.بهاره رهنما می گوید در مورد نام ویوارا هم توضیحی بدهید.میکروفون را از فرزاد حسنی می گیرید:                                               آزاده از کلبه ی ویوارا می باشید

 

((در 12همین روز از دی ماهی ترین سال خدا زندگی ام رنگ بودن گرفت.شاید از همان جاست که عاشق زمستانم و دیوانه ی برف.از همان روزها که «آزاده» سرمشقی شد برای مشق هایی که هر روز بایدمی نوشتمشان، قلم با من شد یاری که تا همیشه آشناست.آزاده نهاوندی هستم.وبلاگم 5 سال و 7 روزشه.اسمش تا یک ماه پیش کلبه عشق بود اما بخاطر کثرت این نام و اینکه دوست نداشتم اسم وبلاگم زیاد باشه تغییرش دادم به کلبه ویوارا.« ویوارا» یک نام اصیل ایرانیست به معنی باران تند و در اوستا بسیار تکرار شده.))در کنار معرفی خودتان از مینو هم می گویید.((مجله ی ما مجله ی جدیدیه اما چیزی که بارزش می کنه اینه که بسیاری از همکاران مینو وبلاگ نویس هستند.مینو میتونه پلی باشه بین وبلاگ نویس ها و دنیای واقعی.و حتما از همکاری وبلاگ نویسان و نوشته های خوبشان در مینو استقبال خواهیم کرد.))

 در میان تشویق های اسپانیایی از روی سن پایین می آیید.نه اینکه شما اسپانیا را دوست داشته باشید،نــــــــــــــــه،شما نه تنها اسپانیا را دوست دارید بلکه عقده ی اسپانیا هم دارید. خوشمزه

 بهاره رهنما عنوان می کندکه بخش نظرات وبلاگش را بسته است چون برخی حرف های نامربوطی می زدند و ناراحتش می کردند.

بهاره رهنما:این کارا درست نیست.بعضی حرف ها رو نباید مستقیم به خود طرف گفت.

حسنی:من یه وبلاگ می زنم حرفایی که نمی تونم جلو روت بزنم اونجا می نویسم.

رهنما:خب ما می تونیم اونجا رو نخونیم!

حسنی خطاب به جمعیت: تشکر می کنیم که در وبلاگاتون نقد می کنید و تشویق می کنید.هر کسی هم بهش بر بخوره حتی اگر ادبیات وبلاگتون طور خاصی باشه فکر می کنم کم ظرفیتی خودشه.(رهنما با اشاره و لبخندخطاب به جمعیت می گوید:من کم ظرفیتم؟؟!!)هر کسی مختاره هر طور که دوست داره در دایره ادب بنویسه.

رهنما:اگه خودشو معرفی کنه من آخر ظرفیتم!

حسنی:شما رو نگفتم ..فحش نده.

رهنما:نه من پارانوییا دارم!

حسنی:پارکینسون نگیرید!

همه می خندند.خود رهنما هم خنده اش می گیرد و از روی سن پایین می آیند.

شما مجله ی مینو را شخصا به میهمان های سفارشی می دهید.(معلوم بود شما در مجله مینو مینویسید؟)

                بهاره رهنما-مجله مینو-عموزاده خلیلی               

منیژه حکمت و نازنین احمدی-بازیگر سه زن-روی سن می روند.تیزر فیلم سه زن پخش می شود.نه اینکه از این تیزرهای 2ثانیه ای تلویزیون باشد،نــــــــه، یک تیزر مفصل و متفاوت.بازیگران فیلم خطاب به دوربین با لحن طنز از سه زن می گویند.

 «سال 75 «دو زن» رو بازی کردم.سال 86 «سه زن» رو، سال 95 هم «چهار زن» رو بازی می کنم» این را آتیلا پسیانی می گوید.

 همه می گویند حکمت سر صحنه مدام داد می زند.فریاد حکمت بلند می شود:حـــــــــــــرکت! و بعد آهنگ معروف طالع نحس صحنه را پر می کند.احتمالا شیفته با خواندن این قسمت می گوید اون آهنگ معروف قبل از طالع نحس ساخته شده.اصلا هم شما نمی گیرید که شیفته اطلاعات موسیقیایی خوبی دارد! ابرو

 یک زن...دو دختر...سه دختر...پردختر...گل دختر...سه زن...از کرخه تا راین...گوزنها...پینگ فلوید...بابک حمیدیان می گوید هیچی دیگه همون سه زن...صابر ابر می خندد و با لحن تمسخرآمیزی می گوید این چه اسمیه آخه؟!
سه زن...سه زن...بزن...سه زن...60 تا زن از کنارش درمیاد.این جمله
آخر را رضا کیانیان می گوید.

سه زن...مریم بوبانی می گوید:فاجعست        مهران رجبی: مزخرفه     کیانیان:بد آموزی داره...نیم بها هم نمی فروشه!

سالن پر از صدای تشویق می شود.منیژه حکمت توضیح می دهد:«سه زن داستان نسل من و شماست.هر شرایط خوب یا بدی که نسل شما داره نسل ما براتون رقم زده.نسل شما از نسل من پویاتر و آگاه تره.نسل من حق نداره نسل شما رو تحقیر کنه.نسل شما به تنهایی از پس همه مشکلاتش برمیاد))این هارا آنقدر محکم و دلنشین می گوید که جای تشویق دارد.از وضعیت اکران سه زن هم گله می کند :«رقیب من شهرداری تهران و آقای قالیباف بود.من حداقل سینما رو داشتم.بچه های خوب مطبوعات به ویژه آقای عمو زاده خلیلی و پرشین بلاگ به کمک این فیلم اومدند.ما از سینما مستقل می آیم ومجبوریم با یه گروه محدودی که بسیار هم می تونند تاثیرگزار باشند پیش بریم.»

 شما در حال رژه رفتن در سالن هستید ناگهان متوجه می شوید که روی پرده نام هزار و یک شب نقش بسته است.همان طور که بقیه ی رژه تان را می روید به این فکر می کنید که این نام کمی آشنا نیست؟؟!!به آخرهای رژه تان که می رسید ناگهان یادتان می افتد شما هم یکی از شهرزادهای شهرزادستان هستید و باید دوباره به روی سن بروید.

                               شهرزادهای هزار و یک شب

 

شیفته خطاب به مادرتان می گوید این آزاده همش داره میره بالاها! چقدر خوب است که دوستانتان این قدر حسود و بخیل هستندخیال باطل .

 عموزاده خلیلی به اتفاق بادیگاردهایش رهنما و حکمت روی سن می روند.دکتر بوترابی(مدیر محترم پرشین بلاگ) عنوان می کنند که آقای عموزاده خلیلی نشان ملی فرهنگ را دارند.

شما کارت های یادبود روز همایش را بین جمعیت توضیع می کنید.نفیسه از امواج دریا را برای اولین بار می بینید.دلتنگی های پلاک ۳۲ مثل یک استاد دانشگاه سخت گیر به شمامی گوید به مجری ها بگو مراسم جمعه...مراسم ها غلطه.منتخب هم اسم مفعوله٬ منتخب شده غلطه کلافه.برای کلاغ راست مغز و همراهش پشت کارت یادگاری می نویسید.فرشته جهنمی به شما می گوید:((تو چرا اینا رو پخش می کنی بده اون پسر سیاهه که کت شلوار تنشه پخششون کنه)).منظورش شیفته است.شما معتقید که تنها ویژگی قابل تحمل شیفته همین سیاه بودنش است!

اواخر مراسم کلیپی که از زنده یاد خسرو شکیبایی پخش می شود شما را به یاد آن بازی گرم و صدای ماندنی می اندازد.چقدر لطیف زمزمه می کند سهراب را...به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید!

گروه ۷سرگرمی می گوید موقع توزیع مجله مینو به همه می گفته صفحه ۳۶ (یعنی پاپیتال شما)را بخوانند.

توی پرانتز:اینجا از دوستانی که جلوی در سالن مجله ی مینو دریافت کرده اند درخواست می شود که در صورت کذب بودن چیزی که گروه ۷سرگرمی به من گفته،حتما مرا در جریان بگذارید.

در پایان مراسم با بقیه وبلاگ نویسان عکس یادگاری می اندازید.ساعت ۷ است.به اندازه ی کافی تابلو هست که شما آخرین نفری هستید که سالن را ترک می کنید.دارک فانی خطاب به پدرتان گل فشانی می کند که « آزاده همیشه دیرتر از همه می ره».چقدر خوب است که دوستانی دارید که زیر آبی می روند تا زیر آب شما را منهدم کنند وقت تمام.

پدر و مادرتان کشان کشان شما را با غل و زنجیر به سمت ماشینتان می برندتعجب .در حالیکه به سمت خانه می روید به این فکر می کنید که چقدر باهم بودن ها همیشه خواستنی است و ماندنی!

 پ.ن۱: چند روزیست که اینترنت در منطقه ی شما(یعنی بالا شهر بارسلون) دچار اختلال شده است.از این رو اعتراف می کنید که برای نوشتن این پست و آپ لود کردن همین چند عکس جان را به جان آفرین تسلیم کرده اید!

پ.ن۲:((پاپیتال)) گیاهی ست از خانواده ی پیچک که به درخت و سایر اشیاء مجاورش می پیچد!از آنجا که این سبک از نوشته های من هم به همه چیز می پیچد نامشان را پاپیتال گذاشتم.پاپیتال هایم زاده ی تخیلند که با الهام از مسائل روز می نویسمشان و لزوما برای خودم رخ نداده اند.اما این یکی کاملا واقعیست.

پ.ن۳:این فاصله ی بی معنی که این پایین می بینید هیچ علتی ندارد جز اینکه کامپیوتر و اینترنت شما روانی شده اند. 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: همایش تقدیر از بانوان وبلاگنویس برتر ،کلمات کلیدی: 21 مهر 87 ،کلمات کلیدی: فیلم سه زن