پایان یک غروب
ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢  

پایان یک غروب

خورشید داره نفس های آخر رو پشت کوههای خرمایی رنگ مغرب می کشه.سرخی فلق با چشم های غم گرفته ی من وتو،رویامون رو به دریای عظیم غم می بره.هوا،هوای نفس کشیدن نیست.چقدر ثانیه ها سنگین میگذرند.انگار تموم نیروهای عالم جمع شدند تا ما رو نابود کنند.مرغ عشق های قشنگی که تا دیروز ملودی ساز لحظه های غروب بودند،الان جاشون رو به کلاغ های زشت وگرازهای حریص دادند.

و من وتو در امتداد جاده ای رو به غروب شونه به شونه ی هم با پاهایی که تازیانه ی غم رو به دوش می کشند،میرویم تا برسیم.به رسیدن برسیم.رسیدن یعنی جایی که پرده های زرد غم کنار زده شده و از پشت پنجره شکوفه های سیب و گیلاس در انتظار یک دست تمنا به انتظارند.و انتظار یعنی ثانیه های پر طپش این راه دراز.جاده بس ناهموار و بی انتهاست.

در دو سوی جاده سراب های بی اساس به ذهن تشنه ی ما هجوم می آورند اما افسوس که هیچ سرابی مثل رویای نیمه شبان پایدار و ماندنی نیست.و من وتو می رویم تا به ماندن برسیم.به طعم قشنگ جاودانگی - در قلب زیستن و با عشق مردن- و این ماندن همان عشق است.عشقی که کالبد بی روح جان را نفس گرم حیات می دهد و پاهای بی رمق را شوق دویدن.پس من وتو می دویم به سوی ما شدن.ما در نهایت من بودن میسر نیست.میشود از من خالی شد تا به اوج ما رسید و این ما همیشه می ماند حتی اگر من ها نمانند.

خورشید اکنون در اعماق چاه کوهستانی است.او رفته است و نمی داند که آیا باز شوق دمیدن و به ستیغ کوه رسیدن را خواهد چشید یا نه؟می بینی.....خورشید هم با آن همه درخشندگی و بزرگی مثل من وتوست.او هم از آینده هیچ چیز نمی داند.او هم در بی خبری است.

چتر آبی که پس زده شد از دورگاه صدای پای چادر سیاه به گوش می رسد.اندک طراوت و حرارتی هم که بود اکنون جایش را به سردی و سیاهی داده است.صدای زوزه ی گرگ ها ی وحشی بر دل غم زده امان جز نوای چنگی بیش نیست و ما را باکی نیست تا وقتی که ماییم.

دیگر جز درخشندگی مردمک های چشم هایمان هیچ چیز را نمی بینیم.در این صحرای سیاه و بی حیات،نه از عشق مجنون ها و فرهادها خبری هست و نه از جذبه ی لیلی ها و شیرین ها .اینجا از قدرت و اقتدار بهرام ها نیز اثری نیست.اینجا ،تنها من وتوایم با خدا.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.ابرهای بدخیم و سرکش،تمام پهنه ی آسمان را به گروگان گرفته اند.دیگه نمی تونم هیچ جا رو ببینم......اینجا دیگه آخر خطه......من نمی تونم.......که ناگهان صدای تو مرا به خود باز می گرداند:

((ماه....نگاه کن.......ماه داره از پشت ابر بیرون می آید.))

قطره اشکی که از چشم هایمان سرازیر می شود،در زیر نور ماه می درخشد و از این درخشش رویایی ما به بودن – ماندن – رسیدن و ما شدن میرسیم...آری اینجا مقصد است...کلبه ای که در آن می شود به نهایت آرامش و خالی شدن رسید....کلبه ی عشق....باز هم در ورای نور جادویی ماه تو را یافتیم...سلام.

...تارا از کلبه ی عشق