فکم جا ندارد دیگر!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧  

سری به آرشیو کلبه ی ویوارایم می زنم و مثل هر بار نگاهم به دنبال آبان و آذر٨۶ می دود و برای چندین بار داستان سه قسمتی ((پلاک ٢٢)) را می خوانم.آنقدر با هیجان٬که انگار بار اول است می خوانمش.آنقدر برای خواندنش مشتاقم و کنجکاو که انگار دست دیگری آن را نوشته و من نمی دانم آخرش چیست!!!

به ساعت صفحه درشت بند سرمه ای ام نگاه می کنم.عقربه ی کوچک به ١١ نچسبیده و عقربه ی بزرگ از آن حلق آویز نشده و روی ۶ نیفتاده اما نزدیک است که عقربه ی کوچک به ١١ بچسبد و عقربه ی بزرگ از آن حلق آویز شود و روی ۶ بیفتد اگر من به زمان اجازه ی گذر دهم!!! اجازه بدهم یا ندهم؟؟؟! باید کمی بیشتر فکر کنم! شاید دلم برای نوشتن یک ((پلاک ٢٢)) دیگر تنگ شده!...! اما بیشتر دوست دارم یک ((پلاک ۲۵)) بنویسم که شبیه ((پلاک ٢٢)) نباشد اما من دوستش داشته باشم حتی بیشتر!شاید روزی بنویسمش حتما!

چند روزیست دردی نا متناوب در دهانم آزارم می دهد.دندان درد نیست چون فعلا دندانی ندارم که پوسیده باشد و به درد افتاده باشد! اما جایی پشت همه ی دندان ها گاهی صدای درد می آید.و من می دانم که این درد بخاطر بیرون آمدن دندان عقلیست که گرچه جا نیست می خواهد به زور بیرون بیاید که ثابت کند دیر می آید اما می آید!!!کاش کسی بگوید که فک من دیگر جا ندارد بیشتر،کجا می آیی برای خودت؟!

بسیار شنیده بودم در آمدن دندان عقل درد دارد! راست می گویند در آمدن عقل خیلی درد دارد!!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دندان عقل ،کلمات کلیدی: پلاک 22 ،کلمات کلیدی: درد